یک زن تنها وپیر

یک زن تنها وپیر

صبحگاه وقتیکه از ابرسفید

بر سرقشلاق باریدن گرفت

آنطرفتر یک زن تنها وپیر

دردهای خویش نالیدن گرفت

گیسوانش بود سرتا پا سپید

دستهایش بود خشک وناتوان

قامتش لرزان چو بید حادثه

گونه ها تبدار و پیکر نیمه جان

کج مداری های چرخ کهنه کار

حال وروزش را پریشان کرده بود

یورش غمهاجهان خوب را

بهر او مانند زندان کرده بود

یادش آمد وقتیکه دوشیزه بود

بر سرش دستمال سیب انداخته

از سر دیوار کوچه گاه گاه

یک نگاهی سرنشیب انداخته

مرگ شوهر ناتوانش کرده بود

بیکسی ها نیمه جانش کرده بود

آخرین فرزند او سربازبود

فقر وبیکاری چنانش کرده بود

در نگاهش راز درد الود بود

چشم بر راه انتظار دور داشت

انتظاری که پایانی نداشت

انتظاری که طعم شور داشت

ناگهان طیارهِ از ره رسید

بر زمین قریه شان پهلو گرفت

هرچه مادر بود در ان قریه مرد

روی بخراشیده وگیسو گرفت

جوقهِ سرباز تابوتی به دوش

از دل طیاره پا بیرون نهاد

پیره زن با دست لرزان ونحیف

گوشه تابوت را از هم گشاد

دید که فرزند پانزده ساله اش

سربریده گوش وهم بینی نداشت

قطره اشکی فتاد از دیده اش

سر به پای نعش فرزندش گذاشت

اندک اندک بغض او ترکیده رفت

اشکها برگونه اش لغزیده رفت

گفت جانم تو شهید نان شدی

هیزم تندور نامردان شدی

کودکم از گشنگی سرباز شد

عاقبت با مرگ او دمساز شد

لقمه را دزدان در ینجا میخورند

کودکان ما گرسنه می مرند

مرده باد این نسل دلالان خون

نسل غاصب ، نسل نامرد وزبون

/ 1 نظر / 6 بازدید
رضا

بسیار زیبا بود شاهین جان و صد البته تاثرانگیز[ناراحت]