نامرد

نامرد

شعری از کتاب یادها ولحظه اثر داکتر صبغت الله خاکساری

بهنگام سحر پگاهِ مردان

مجاهد زخمیی با دست لرزان

به هم زد حلقهِ دروازهِ را

فرو پاشید ازان خمیازهِ را

برون شد لحظهِ بعد ، خوش عبایی

کشید از زیر لب غُم غُم صدای

مجاهد گریه کرد گفتا: برادر!

دو دست خود بدادم من به سنگر

بسی من سال ها جنگیده بودم

بسا لیل و نهاری دیده بودم

براهِ حق بدادم دست هایم

توان اکنون نباشددر دوپایم

ز پا افتادم و بیچاره گشتم

به ملک دیگری آواره گشتم

اگر یاری کنی از روی نیکی

نمای بهر من یک غم شریکی

گرسنه مانده فرزند و عیالم

به سختی بگذرد هم ماه و سالم

مرا یاری کنی یارت خدا باد

بهر ورطه نگهدارت خدا باد

به خشم اندر شد ان مرد سبکسر

بهم خورد حالتش مانند اژدر

بگفتا شرم ناید مر ترا مرد!

فرو پاشیدی خوابم را تو بی درد

جهادی گر تو کردستی بمن چه؟

اگر معیوب هم هستی بمن چه؟

نمی کردی جهاد جان برادر

که این سان تو نمی گشتی ز پا در

من هم این جا زن و فرزند دارم

دو درجن نان خور و پیوند دارم

معاش من کجا کرده کفافم

به این عاید نگردد چرب نافم

ز جیب خود دهم من خرچ موتر

کرای خانه و دیوان و دفتر

درین لحظه که وی گرم سخن بود

بهر سو گل فشان مثل چمن بود

که ناگه طفلکش گفتا پدر جان!

همان پول فروش کوت و بنیان

به همرای همان پولای کمپل

که بود سهمیه منجان و یفتل

همه را مادرم داده به ماما

که گیرد بهر خود کار تیوتا

مجاهد سر فرو برد و کشید اه

زمین لرزید آن وقت سحر گاه

نیامد خم به ابروان نامرد

که باشند همچو سنگ این قوم بی درد

/ 0 نظر / 4 بازدید