جغرافیای حادثه

جغرافیای حادثه

جغرافیای ملک من

جغرافیای حادثه ست

میعادگاه دردها

بامرز های فاجعه ست

بهار را با برف کوچ

آغاز می کنیم

وبا سریالی از سیلابهای ویرانگر

به پایان می بریم

ودر وقفه بین دو حادثه

زمین لرزه های نوبتی را که شاید سهمیه همیشگی مان باشد

چشم به راهیم

که با پس لرزه های

قحط ، فقر و بیماری

دنبال می شود

هفت سین سفره های ما

گرسنگی و برفکوچ، سیلاب وفستیوالی از امراض کشنده است

اینهمه را باید تحمل نمائیم

زیرا در قاموس نوکران استعمار

تعریف ما گوسفندیست

وگوسفند هر مصیبتی را باید تحمل نماید و اه نکشد

که در آخر یا می کشندش یا میدوشندش ی می فروشندش

که جز این سرنوشتی ندارد

آنگاهیکه نوروز از راه می رسد

دستان یخزده کودکان مارا

فقر نوازش می دهد

وخانه های گلی ما

در آمد آمد بهار

از سرمای برفکوچ ها فرو میریزند

شاید ما مولود حادثه

در جغرافیای فاجعه باشیم

هر آنگاهیکه در گوشه ازین زمین

فاجعهِ رنگ میگرد

ما مرد میدانیم وطفلکان بیمار مان

پیکره های یخزده کودکانمان را در گردنه های سالنگ می جوئیم

وزنان بیمار مابا مرگ سرد درمان می شوند

 کودکان ما همیشه

سربازان خط مقدم جبهات بوده اند

آنگاهیکه جوقه جوقه از شدت فقر ، بیکاری و گرسنگی

 راهی کشتار گاه های جنوب می شوند

دلالان چوکی وقدرت امتیاز میگیرند

هیچکس نمی پرسد که این نوجوانان روستایی

چرا جوقه جوقه به کشتار گاه های جنوب می روند

در حالیکه جوانان جنوب جوقه جوقه یا با دانشگاه های پاکستان می روند.یا به طالبان می پیوندند

دلالان ماتکه داران منافع بدخشان می گویند :

از وطن پرستی

به خاطر دفاع از مرز های کشور

اما مادران روستاهای بدخشان می گویند:

 نه

از فقر ،بیکاری ،ناتوانی و گرسنگی!

خون جوانان ما هر روز  

در دشتهای مارجه و باغران

در جنگلزار های پکتیا و لغمان

دور از چشم مادران گرسنه شان میریزد

و اجساد مثله شده انها با گوش و بینی بریده مانند شهیدان کربلا

با هلیکوپتر ها به قریه ها می آید

تاجران سیاسی که بدبختانه فقط شناسنامه های شان از بدخشان است

وبدخشانی اسمی اند که نمیتوانند حتی چند سال یکبار به بدخشان بیایند

زیرا تحصیلات فرزندانشان مختل می شود

و دلقکهای بلی گویشان در بدخشان حکومت میکنند

اما خانواده هایشان در کابل از بدخشان نفرت دارند

امتیاز میگیرند

اما من میدانم

که این کودکان از فقر

قحطی و بیکاری می گریزند

میدانند که خود کشی گناه است

چون مسلمان اند

خود کشی نمی کنند

وبه مرگ سرخ پناه می برند

هر آنگاهیکه

طنین غرش چرخ بالها

سکوت غم انگیز دهکده ها مان را بهم می زند

مادران قریه صدبار میمیرند وزنده می شوند

آنان که سربازی در جبهه دارند جامهِ سیاه به تن می کنند

انتظاری محموله های برنج و روغن را نمی کشیم

میدانیم که شهیدی از راه رسیده است

با پیکره سوراخ سوراخ

مثله شده

با گردن بریده

سرباز پانزده ساله بدخشانی

که هنوز پشت لب سیاه نکرده

اما جبر زمان 22 ساله اش کرده

وسرباز داوطلب

تا برود در جنوب بجنگد

ما همیشه چنین بوده ایم

که تاریخ گواه جاودان است

ما همیشه سرباز بود ه ایم و سر زمین ما پناه گاه جهانگشایان وداعیان

دانای یمگان ! ناصر خسرودر سرزمین من پناه یافت

وبسطام را دره های بدخشان در آغوش گرفت

بابر جهانگشا سالها در کوچه های بدخشان سرگردان بود

وبالشکری از بدخشان به کابل رفت

وآنگاهیکه هزاران سرباز بدخشانی در رکاب عبد الرحمن آواره و بیکس

مزدور دو طرفه انگلیس و روس تا کابل شمشیر می زنند

امیر پاک نصب به پاس این تاج بخشی ها

از کله های آنان کله منار می سازد

وامیرانش را تبعید می کند

ولی خان  و پنینبیگ فاتحان حماسه استقلالند

به پای دار می روند

زیرا میعاد گاه مردان

پای دار است و جایگاه مزدوران

پشت دروازه های دربار

تا راز فرار جنرالان دره دونی

  پرورده دامان انگلیس را بازگو نکنند

اما مدال را به گردن نادر شاه می اندازند

وجاده ها بنام طره باز ها نامگذاری می شود

زیرا آنها دست اموز استعمار اند

وخوب میدانند که چگونه بندگی نمایند

این سرنوشت ماست.

سر زمین من

هر روز نعش فرزندی را به دوش می کشد

در  حالیکه کرگسان لاشخوار

همچنان با خونهای به هدر رفته ما تاجرانه

معامله می کنند

آنگاهیکه بیوه های ما بر نعش یخزده

عزیزانشان مویه می کنند

تاجران سیاسی

خود مرده ها را به قربانی حساب میکنند

وبهای خون انان را رتبه جنرالی

یا امتیاز سیاسی

وزارت وولایت میگیرند

وهمچون باز میر طرازان

مرغ خانگی شکار می کنند

اینجا لقمه را از دهان ادم می دزدند

واز قروانه عسکر و استحقاق محصل واعاشه مریض

بلند منزل آباد میکنند.

وکیلان ما انجیو می سازند وشرکتهای ساختمانی

یا اینکه خوابهای خودرا در خانه ملت

پوره میکنند.

سیاستمداران ما

آنگاهیکه بر اریکه قدرتند

فراموش می کنند که مردمی است

گوی در گیرودار یک تصادم حافظه خود را از دست داده اند

و آدم را نمی شناسند

آنگاهیکه از قدرت بر می افتند

تازه بیاد مرد می افتند

و یکباره مردمی می شوند

ودرد ملت را احساس می کنند.

زوزه می کشند و بر منار ه ها فریاد میکشند

وبسیاری اند که درهرپنج سال یکبار

در معرکه های انتخاباتی بدخشانی می شوند

وبرای بدخشان شعر می گویند

اما بعد ازشکست تا شمارش آراء

هم انتظار نمی کشند

زیرا بدخشان سرزمین خوبی

برای زیست شان نیست.

و انگاهیکه

 در کوچه های زخمی بدخشان خود روی را با شیشه های سیاه می بینیم

میدانیم که در عقب این شیشه های سیاه چه کسی لمیده است

نو بدوران رسیدهِ های بی سواد

که میخ محکم در نظام دارند

رهبر زده یا تنظیم زده یا

قاچاقبری

یا دزد لقمه نان مردم

قهرمانان اختلاس وتزویر

لمیده است.

زیرا که مردمان خوب

در پشت شیشه های سیاه پناه نمیگیرند

و فرزندان سرافراز ملت

چهره خود را از مردم نمی پوشند

که اگر پوشند نامرد اند.

شاید تقدیر ما چنین است

ونام سرزمین من بدخشان نه

بلکه بد نقشان بوده است

که حریفان همانگونه گوسپندی گفته

میدوشندمان و می کشندمان

و فرهنگی گفته به سخریه میگیرندمان

از شوخی آنرا بدخشان نامیدند

/ 0 نظر / 4 بازدید