سناریوی سرزمین من

سناریوی سرزمین من

 

ترا در هرکجا کشتند

ترا در کوچه ها، پسکوچه ها کشتند

به نیرنگ وجفا کشتند

ولیکن ناروا کشتند

ازان جایی که تاریخ وطن آغاز میگردد

سراسر پر زآشوبست وقتل ووحشت و کشتار

هجوم لشکر چنگیز

جنایتهای بر جا مانده از انگریز

 وآن شهزاده جنگی های سه قرنه

همش جز درد چیزی نیست

ترا در هرزمان در هر کجا کشتند

غریب و بی نوا کشتند

زکله ها منار آباد کردند

زخونها جوی جاری گشت

ترا با توپ پراندند ودرشام سیاه کشتند

ترادرهرکجاکشتند

سیه چالهای شیطانی

سرود تلخ عزلت را

 به گوشت خوانده است عمری

 وکفتر بازی شهزادگان هم

داستانی دیگری دارد

شبانگاهان هنوز از دهمزنگ فریاد می‌آید

هنوز هم از سیاه چال

بویی استخوان مرده می‌آید

ودر دروازه های ارگ

خون نخبگان جاریست

ترا گه بی صدا کشتند

گهی هم با صدا کشتند

ولی در هر کجا کشتند

زمان گام دیگر برداشت

در یک شام بی فردا

نژاد آخرین شهزاده یی مغرور

از نسل طلایی ها زهم پاشید

گرگان با دهان سرخ

از راه سر رسیدند

شکار آدمی

آغازی  دیگر بود

وکشتن کشتن آدم

 کنون سرگرمیی دولتمداران شد

ترا در شهرها کشتند

ترادر روستا کشتند

ترا در یک شب تاریک

ترا در کنج تنهایی

ترا در لحظه های تلخ بی نوایی

ترا هنگام خواب نازرویایی

ترا در یک شب اندوه یلدایی

غریب و بی نواکشتند

ولی بس ناروا کشتند

ترا در دفتر کارت

ترا بر درب دکانت

ترا در وقت خوشه کردن گندم

ترا درلحظه های حجله و زفاف

گهی شب گه پگاه کشتند

گروهی روسیاه کشتند

ترا در جاده هایی زخمی کابل

ترا در دشتهایی ریگی بکوا

ترا در تنگه هایی برفی پامیر

ترا در خانه هایی گلی بامیان

ترا در دشتهایی قرغ و خمچان

ترا در تاک زاران شمالی

ترا در پولیگون ودر کراله

ترا در سوم اسفند کابل

ترا دررستخیز برفی هرات

به شمشیر جفا کشتند

ولیکن بی گناه کشتند

ترا با رمه یی از گوسفندانت

با ان احساس پاک و خوب چوپانی

دران گاهی که خورشید داشت می‌خوابید

 نی هم در لبانت بود

به ضرب برچه ها کشتند

غریب و بی نوا کشتند

ترا در مزرع گندم

ترا در خیمه یی متروک دهقانی

زمانی که عرقهایت زرخسار تو جاری بود

وچشمت منتظر

تاچای پیشینت بیاید

بدون ترسی از خدا کشتند

ترا در هرکجا کشتند

ترا با کوله باری از گناه کشتند

گناه بودن تاجک زبانی

گناه ازبک و ترکمن تباری

گناه اینکه پشتونی، بلوچی یا هزاره

برای مردن تو یک تکلم بود کافی

ترادر پیش چشمان خدا کشتند

ترا با کوله باری از گناه کشتند

دهان باز گور دسته جمعی

داستانها، قصه ها افسانه ها گوید

بهر گوری که می‌بینی و می‌یابی

هزاره با بلوچ و کوچی و ایماق

گجر ها با پراچی ها

برادروار خوابیدند

درینجا شیعه و سنی

دیگر از اختلاف جانشینی دم نخواهند زد

درینجا اتهام مشترک

آزادگی است.

ترا در عالمی از یاس و نومیدی

به نوک برچه ها کشتند

ترا دردخمه ها کشتند

ترا تشنه

ترا گشنه

ترا خسته

ترا با جیب خالی

دست خالی

سینه یی خالی زنیرنگ و دغا کشتند

بسان کشتگان کربلا کشتند

ترا در دخمه ها کشتند

ترا بس ناروا کشتند

دو دستان ترا با سیم ها بستند

تمام استخوانهایت شکستند

تن بی جان و مجروح ترا

به بلدوزر سپردند

ترا از ارتفاعات بلند آسمانها

به روی صخره ها وسنگها پرتاب کردند

به پایت سنگ را بستند وبر دریا رها کردند

ترا در دخمه های تنگ وتاریک

به مسلخ های کام وخاد واکسا

دران شبهای رسوا

به کام مرگ افگندند

به زیر ناخن تو چوب کوبیدند

سر وزلف ترا ای نوجوان نورسیده

به خاک وخون کشیدند

ترا از خانه و فرزند و یارانت جدا کشتند

محصل! ای متعلم! افسر وسرباز آزاده

معلم ! مولوی! ای پیکرت بر خاک افتاده

نمیدانم که گور بی نشانت در کجا جستم

پلیگون پل چرخی؟ کراله؟ یاسردوره؟

کجا ها که ترا من جستجو کردم

گهی گفتند ترا تا سایبریا برده اندو

گهی گفتند که در ویتنام و کوبایی

ولی آخر ترا در گوشه هایی چمتله

دشت قرغ، یا پولیگون یافتم

نمیدانم چه آمد بر سرت لیک اینقدر دانم

جنایت پیشگان وحشی تاریخ

ترا بس بی پناه کشتند

در شام سیاه کشتند

ترا از مکتب ودفتر

ترا ازخوابگاه وخانه وبستر

چو آن دزدان دریایی ربودند

ایا داماد پوشیده یخن دوزی!

عروس بیوه ات پیچه سفید وپیره زن گشته

و ان کودک که بعد از تو به دنیا پا نهاده

کنون مانند تو داماد گشته

قد کشیده تهمتن گشته

ولیکن بیوه ات با سادگی

در انتظار بازگشت تو

هنوزم

دیده بر راه است

هنوزم مادرت تخت عروسیی ترا

جم نکرده

چون بدون تو شگون

دارد

نمیداند که جلادان بی  وجدان

ترا در پیش چشمان خدا کشتند

ولیکن بی گناه کشتند

سناریویی زمان برگشت

جلادان برافتادند

غلامان  همچون مار زخم خورده

کوچ کردند وبه سوراخی خزیدند

وسربازان آزادی

که اکنون فاتحان جنگهایی سرد هم بودند

درفش افتخار قرنها بردوش

زراه یی دور

بر گشتند

تو پاشیدی به پای همدیارت گل

که بعدی عمری غربت

پای بر شهرت نهاده

و از شر جفاکاران ومزدوران رهایت کرد

زمین وآسمان پر از خوشیها شد

همه امید وار ومنتظر بودند

که دوران سیه روزی به سر آمد

پرستوی های سرگردان به یاد لانه افتادند

سراسر دشت وصحرا پر شد از آهو

وگرگان سیه رو جملگی رفتند

برج وباره یی زندان فروریخت

گل لبخند بر لبهایی تو میل شگفتن داشت که ناگاه زمین لرزید

گلوله در هوابار دیگررقصید

ومانند همیشه،جنگ قدرت بعدی پیروزی

برای غصب دارایی وکرسی

زمین را زیر پای تو جهنم ساخت

وسربازان آزادی به نامردی

دروودیوار و بام خانه ات را

به رگبار مسلسل

خانه یی زنبور ها کردند

وروزت را سیاه کردند

تمام هست وبودت را ربودند

زمین وخانه ات را غصب کردند

قاضی هم  قباله داد

 آن دخت سیه پوش ترا

با کارد بیرحمی نکاح کردند

به فرقت میخ کوبیدند

  رقص مرده را تا ماورای مرزها بردند

حجاب عفتت را خواهر من ! مادر من!

آبروی رفتهِ این خاک من!خاکستر من!

دریدند ودو گیسوی ترا آخر بریدند

و ناموس گرانسنگ ترا ارزان

به بازار سیاه لیلام کردند

ترا بر چهار راهی هایی شهر زخمی کابل

به زائیدن نشاندند

عروسان و زنانی  را

که رخ از دیدن خورشید می‌پوشید

کنیز حجله یی بیگانه ها کردند

و هم در پیش چشم کودکان خسته و معصوم

یا در محضر عام

غرور وعزتش را زیرپا کردند

شبانه خانه ات بمباردمان کردند

روزانه هزاران راکت وحشی

به بام تو فرود امد

ترا با پیکر زخمی و خون الود

مهاجر در بدر

در کوچه و پسکوچه ها کردند

ترادریوزه گر بر خانه یی همسایه ها کردند

ترا اواره ومحتاج در دنیا رها کردند

به مردن راضی ات کردند

مردی بی صدا

در لحظه های تلخ وتنهای

غریب شهر رسوای

ترا کشتند وخود مردند

کس باقی نماند

تادر رثای هردو تان اشکی بریزد

ورق بر گشت

گروه یی تازه یی از ره رسید

فرمانروا شد

هر انچه مانده بود از تو

درین دوران فنا شد

قد اندام سر وریشت گرفتند

برایت جامه یی نو دست وپا کردند

ترا در شیره خوار مانند گاوی بر چپر بستند

ویا چون  گوسفندی سر بریدند

ترا مثل قرشقو های دلالان سیاست پیشه یی خاین

سر بازار سوزاندند

زمین سوخته اغازی دیگر بود

هجوم تشنگی کاریز را هم کشت

 تاکستان سترون شد

زمین باور انسانیت خشکید

حتی آسمانٰ باران نبارید

دو نسل ما درین هنگامه ها نابود شد اما!هنوزم بازی بازیگران جاریست.

ورق بر گشت

 بار دیگراسرافیل تقدیر صور را پف کرد

مردگان وادی ظلمات سر برداشت

فراری  های نا امید وسرگردان

که هر شام وسحر صد بار

ازگناهان گذشته توبه میکردند

هزاران نذر می‌کردند

مگر روزی به کاخ وکوخ های خویش بر گردند

دوباره خون مردم را نخواهند خورد

دیگر حق یتیمان وفقیران را

فدای کاکل،کاکل زری ها شان نخواهند کرد

دوباره حاکم هستی ما گردید

وما دیدیم، خدا هم دید ومیدانست

که اینها آن دروغ گویان تاریخند

که شیطان هم زمکر شان حذر دارد

بسان روز محشر سر زمینم جلوه گاه

نسل ادم شد

که چون مور و ملخ از هفت اقلیم جهان

بهر چریدن یامکیدن باز می‌گشتند

همه کهنه گدایان :

سیاست پیشه گان سفله و مزدور

فراری های راشن خور

سلاطین فساد وغصب وغارت

تمام بانیان ذلت وبیداد

دلقکهای هرجایی

وحتی عاملان گورهای دسته جمعی

همه با هم

نظامی را پی افگندند

که درتاریخ  ریکاردتازه قایم کرد

ریکارد رشوت وبیداد

ریکارد ظلم واستبداد

کنون ما درجهان فاسد ترین دولت مدارانیم وهم سلطان افیونیم.

وما فرمانروایان تروریزم

بانیان کورفاشیزم ایم

واین حلقه

که شاید بدترین نامردمان

باشند دردنیا

جفا کاران نامردند

چه جاها که نرفتند

ودروغی که نگفتند

به نام تو گدای ها نمودند

ولی در آخر کار

هر چه بود از آن ایشان بود

بسان گربه یی عابد

به منبر هاسخن از عدل می‌گفتند

ولیکن  درخفا

همچون گرازی سینه یی مردم دریدند

زمین وآسمان را غصب کر دند

 بهر جا قصرها آباد کردند

وفرزندان نامشروع آنها

مدال شهوت وفحش وگناه را

ازان خویش بنمودند

ولیکن طفل تو از بینوای مرد

نامردان برایش لقمه نانی ندادند

اشک مستمندان باز هم در پای خوکان ریخت

خلاصه انچنان بیداد کردند

که موران در حق گندم نخواهند کرد

هر آنچه را که دانشمند غربی

بر سر خوکهای هندی تجربه کردند

درینجا و درین خانه

یعنی کشور من

بر سر تو تجربه کردند

منادیان آزادی

دکانداران دموکراسی

صلیبی های شکست خورده در حطین

نسلهای جامانده از دزدان دریایی

که چون سگهای ولگرد

به بوی نفت

دنیا را به اتش می‌کشانند

به نام کمک ویاری

درینجا خیمه های خود به پا کردند

که این آغاز بازیی دوگانه بود

کسانیکه برای مردن موشی

خیابانهای واشنگتن ولندن را

به روی خلق می‌بستند

درینجا کارها کردند

که حیوانات در جنگل نخواهند کرد

تن نرم ولطیف کودکان روستایی را

چلو صاف زمان کردند

وخانمهای شهوانی

که عطش شهوت آنها

در رول پلی بای هم

فروننشست

جنون جنسی خود را

با دیدن پیکر

 زندانیان ومردگان برهنه تخفیف دادند

وحتی کودکان را هم

شکار جرمهای جنسی  ننگین خویشتن کردند

به روی مرده ها ادرار کردند

و بالای عروسان بمب های خوشه یی پرتاب کردند

 هنوز هم که هنوزست

خون تو در کوچه وبازار میریزد

ترا کشتند وخواهند کشت

تا دنیاست خواهی مرد

همیشه سرنوشت این وطن

 در دست قصابست و دلالست

وتو یکبار نه، صد بار

به بانگ گرگ آمد های

کذابان شتابانی

وطندار عزیز من:

فریب تاجران خون واشک

عروسک‌ها و دلقک‌های آنها را مخور دیگر

به نام قوم وتنظیم

مذهب و مکتب ترا کشتند

 خواهند کشت

چنانیکه ترا صدبار در تاریخ

کشتند

ولیکن خویشتن نی قوم دارند ونه مذهب

ویا اندیشه ومکتب

که بلکه جمله با هم

پیرو ابلیس مکارند

و بر خوان طمع

یا خوان ابلیس درکنار هم

چو یاران قدیمی استخوانهای ترا تقسیم خواهند کرد

سیاه کاران که عمری هست و بودت را ربودند

فریبت داده اند عمری وخواهند داد

اگر تواین چنین باشی

عزیز من:بیا از رنگ وبو بگذر

فریب دشمنانت را مخور دیگر

برون از آستینت کن

کنون این مارها را

طلسم قومیت را بشکن وانسان کامل شو

رسوم کهنه یی جامانده از عصر حجر را زیر پاکن.

دیگر از استخوان پوده وپوسیده

 کاری بر نمی آید

برون کن خویش را

از حلقه یی این داعیان کاذب دنیا پرست اکنون

به آئین محمد باردیگر اقتدا کن

که دریک سفره عثمان با بلال

هم کاسه میگردد

وسلمان ان غلام پارسی

با ابوبکر و علی هم پایه میگردد

الا ای قطره ها با هم درآمیزید

 طوفانی بر انگیزید

 زریشه کاخ  استبداد را ویران نمائید

سه ضلعی شیطان را زهم پاشید

طلسم زور وزر بالشکر تزویر

نماد ظلم فرعون، ثروت قارون

و زهد کاذب باعور

به هوش آئید که موسی ها همه رفتند

واکنون سامریها

یکه تاز صحنه یی خالیست

کنون افسونگران

با اژدهای حیله ونیرنگ

می بلعند،هست وبود مردم را

عصای حضرت موسی

کنون در دست فرعونست

خاتم هم بدست دیو

بلعم با لباس زهد بر تن

کنون درغرفه ها دین می‌فروشد

نفاق وتفرقه میراث سلمان نیست

غصب وغارت وکشتار

فساد ورشوت وبیداد

برادر کشتن وتاراج

راه ورسم قرآن نیست

حمایت از تبهکاران ودزدان

اصل ایمان نیست

فقط ابن ابی ها بانی نیرنگ وبیدادند

بلعم ها به نام دین

دنیا را خریدارند

به هوش آی ای مسلمان!

طلسم بلعم باعور را بشکن

رها کن دامن این سامری هارا

بیا موسی شو وبر فرق فرعون کوب عصای خویش

یا مانند ابراهیم

طلسم قدرت نمرود را بشکن

وگرنه تا جهان باشد توحیرانی، پریشانی

اگر چه گنج را در زیر پا داری

ولیکن احتیاج لقمه نانی

ترا کشتند و خواهند کشت

ترا کشتند وخواهند کشت

 مادامیکه این سانی

/ 0 نظر / 21 بازدید