در سوگ مسعود

مرگت را باور کردم

در سوگ مسعود

آنگاهیکه خبر مرگ تورا شنیدم

باورم نشد.

مگر می شود مرگ آفتاب را باور کرد؟

خورشید را می توان در ابرها نهان کرد

اما در خانه خودش نمی توان او را کشت.

آنگاهیکه شنیدم قاتل خط راه داری دارد

با تسبیح و سجاده آمده است

باورم شد

زیرا سالها قبل

زمانیکه  شنیدم

اسفندیار را کشتند

باورم نشد

چون او روئین تن بود

زمانیکه شنیدم او با نیرنگ سیمرغ

به دست رستم کور شد باور کردم.

خبر مرگ رستم را باور نکردم

شنیدم رستم مرده است

خندیدم ، مگر رستم هم می میرد؟

گفتند او در چاه شغاد ، جان داد

فهمیدم که راست می گویند

 آنگاهیکه در صفین قرآن را بر سر نیزه ها دیدم

مرگ علی را باور کردم

زمانیکه فرمان ولایت خراسان را

با مهر خلیفه بغداد در دست ابو داود دیدم

فهمیدم که ابو مسلم مرده است.

گفتند "مسعود" شهید شد

باورم نشد گفتم اگر مسعود برود

آزادی یتیم می شود.

جوانمردی می میرد

امید رخت می بندد

چشمه آزادی کور می شود

مگر مسعود مردی است که کار را نا تمام بگذارد

و برود انهم چنین تنها و بی خبر

و آنگاهیکه گفتند قاتل با تسبیح

خط راهداری به دست

به خانه تو آمده است.

دانستم که کارت تمام است.

هرچند من از قرآن مهر شده می ترسیدم

زیرا عیاران به قرآن ایمان دارند

آنها همیشه روی قرآن را می بینند

نه چهره مهر کنندگان را

باورم شد که خورشید مرده است

چون دزدی که از دیوار همسایه بالا می آید

دست خالی نمی رود.

او با نیرنگ خویش در روشنای چراغ همسایه آمده است

یقیناً به کاهدان نمیرود.

مرگ ترا سوگمندانه باور کردم.

زیرا میدانستم که:

 تاریخ تکرار پدیده های همگون در لحظات نا همگون است.

باورم شد که تو چریکانه به سفر رفته ای

اما این بار نزدیکترین یارانت را هم خبر نکردی

تو که چنین نبودی

تو که همیشه در تاریکترین شبهای تنهای

با گروهی از حواریون خویش به سفر می رفتی

در روز روشن

 در مقابل چشم همگان

سلمان گونه سفر کردی

تنها به دنیا آمدی

در جمع هزاران تن ، تنها زیستی

با داشتن هزاران همسفر تنها رفتی

وتنها خواهی حشر شد

زیرا در آوردگاه محشر

هیچ قربانی یی چون تون با بدن پاره پاره بر انگیخته نخواهد شد.

تو رفتی اما جای خالی یی تو همیشه خالی خواهد بود.

فردوسی تاریخ یک بار شهنامه می نویسد

بار بار نه!

و تو شهنامه زنده  آریانا هستی

که تاریخ سروده است. 

اسطوره زنده ، نه نهان در دل خامه ها

و انحنای افسانه ها

اسطوره معاصر و عریان

که همه دنیا تماشایت کردند

با تو سخن گفتند.

تو رفتی اما ترنم آهنگ صدایت.

تا ماورای مرزهای اندیشه و احساس.

گوش جان تشنگان آزادی را نوازش خواهد کرد.

شاعران جهان تا زمانه های دور نام ترا خواهند گرفت

و سرودگران  زیادی نامت را تکرار خواهند

بدون انکه ترا دیده باشند یا با تو پیوندی داشته باشند

سیاسی ، تباری ، فکری.

و تاریخ با نام تو تکمیل خواهد شد

تو چون موسی به سفر طور رفتی

وهمرهانت گوساله پرست شدند

وسامری  هاسرنوشت یک ملت را دیگرگون کرد.

اگر برگردی دیگر هارونی نیست تا از ریشش بیگیری

وفریاد برآوری که چرا؟

زیرا امروز هر چه هست فرعون است

ودست  زدن به ریش فرعون 

بازی با آتش است.

امروز پیشاپیش ملتت سامریها می تازند با کاروانی از گوساله ها

و ملت سرگردان در گرو سامری ها و گوساله ها اسیر مانده اند.

/ 0 نظر / 10 بازدید