نجوی عشق

 

نجوای عشق

با تو باشم عشق را نجوا کنم

گرنباشی ترک این دنیا کنم

عشق دریا را پر از خون میکند

 عشق صحرارا چو جیحون میکند

کارگاه عشق طوفان میکند

سنگ را هم روزی انسان می کند

آدمی را عشق بال و پر دهد

بی نشانان را شکوه وفر دهد

می رباید از سر شه تاج را

می کشد بردار او حلاج را

رهزنان را رهنمای میدهد

بی کسان را تاج شاهی میدهد

آتشی اندر نیستان می زند

روشنی اش بر رگ جان میزند

عشق دریا است و مایک قطره ایم

عشق خورشید است و ما یک ذره ایم

عشق چون بحریست خالی از کنار

جمله گردابست اما بی قرار

گاه سر را می زند بر صخره ها

گاه مارا می برد در عمق چاه

عاشقان با یار خلوت میکنند

خویشتن را غرق حیرت میکنند

عشق چون ره باز کرد درکارها

کوهها را می  کشی باتارها

/ 0 نظر / 19 بازدید