بدخشان در شعر شاعران

يک بدخشان لعل دارم من نهان در دامنم

موج از خود رفته ام سر را به ساحل ميزنم

زادگاه من بود برتر زپرواز عقاب

خون خورشيدست جاری بر بلندای تنم

«خاکساري»

یکی پیری جهانگردی مگر میگفت در گوشم

بدخشان به ، بدخشان به ، بدخشان به

چو لعلش زیب بخش تاج شاهان شد عجب نبود

که باشد از تمام خطهِ عالم بدخشان به

مصرع « راغی »

کان گوهر عشقم لعل کوه عرفانم

زان سبب نمود ايزد ساکن بدخشانم

« غياثی »

سنگ اگر در دل ندارد مهر اولاد نبی

لعل در کوه بدخشان ، از کجا شد غرق خون

میر سهرابشاه " سودا"

لبت لعل بدخشان آفریدند

خطت را مشک و ریحان آفریدند

میر سهرابشاه

عمریست که بردم بدل ارمان بدخشان

صد شکر که رسیدیم به گلستان بدخشان

مخفی "بدخشی"

خوشم که خضر رهم شد فروغ یزدانی

که بشنیدم سخن مخفی بدخشانی

کنم زلعل بدخشان به شعر وی دلخوش

که نزد اهل ادب این باقیست آن فانی

استاد خلیلی

گوهری چون لب لعلش نبر آید بیرون

تیغ خورشید اگر لعل بدخشان ريزد

طاهر"نصر آبادی"

از تمنایی لب لعل تو ای مایهِ ناز

دل خوشرنگتر از لعل بدخشان دارم

پور غنی

کس مخر میسازد ببازار هوس در عدن

پر بها لعلی که میارد بدخشانش هنوز

پورغنی

خط فرنگی ، خال ، هندی، لب بدخشانی بود

یار من چیزی که کم دارد مسلمانی بود

اگر کوه بدخشان لعل گردد

بدیدار بدخشانی نیرزد

از بزم من ای لعل بدخشان رفتی

تابنده چو خورشید درخشان رفتی

سلیمانشاه

گر سنگ همه لعل بدخشان بودی

پس قیمت سنگ و لعل یکسان بودی

ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله

نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار

فرخی سیستانی

جهانی را به حسرت سوخت این دنیایی بیحاصل

چه یاقوت و کدامین لعل آتش در بدخشانش

گفته ام شعر به صد شوق ، بکردم ارسال

تا شود نشر در اخبار بدخشان خپ وچپ

عبد الرب

از کمال خویش دایم غوطه در زر میخوریم

رحمت همچو لعل از ملک بدخشانیم ما

بی رنگ لب لعل تو ای کان ملاحت

وابستگی لعل بدخشان کی و من کی

عصمت

بود در دل اگر ذوق بدخشان و سمرقندم

بجز فرحت فزای کابل نا خردمندم

اصلی

در بدخشانم و صد کوه بلا بر جانم

کان لعلست ازان دیدهِ خون افشانم

رونقی

تمنایی لب لعلی که خونش را بجوش آرد

که آب از سر چشمه میجوشد بدخشانرا

رونقی

کوه ماران به کمر لعل بدخشان دارد

ور نه این بخت کجا تخت سلیمان دارد

ملاه شاه بدخشی

بدام زهد اگر صد سال بر بندی بدخشی را

کند مرغ دلش زلف بتانرا آرزومندی

وفایی

بی تو امشب از دل ما لختهِ خون میرود

از بدخشان پاره های لعل بیرون میرود