مغموم " دروازی"

میگویند گذر" مغموم دروازی" یکی از شاعران شیرین کلام سر زمین جادویی درواز  بدخشان، گذرگاهِ پلهای معلق  بر فراز کوهها و بستر دریاها ،  که در زمانه های کهن کوهِ قافش مینامیدند  ، بر بخا را افتاد ، در یکی از تیاتر های بخارا ،   زیبارویی از تبار زیبارویان روس  را دید که همچو کفتر ملاقی چرخ میزد و مانند دود چراغ میرقصید ، زیبای سحر انگیز و ادا های مرد افگن دوشیزهِ روسی دل و دین مغموم را به یغما برد ، شاعر دلباخته ، قلم و کاغذ بدست گرفت و سرودهِ زیر را که بیانگر حال دل یک عاشق پاکباخته بود ،  انشا کرد ، درین سروده ، شاعر وارستهِ دروازی نمادی از شکستن مرزهای عقیدتی ، نژادی و منطقوی را در مکتب عشق به نمایش میگذارد.

ماه کشور روسی میل مذهب ما کن

روی خود به مسجد آر، پشت با کلیسا کن

اختیار کن اسلام ، ترک کیش ترسا کن

هر چه باشد ای دلبر، زین دو کار یک را کن

یا بیا مسلمان شو ، یا مرا نصارا کن

ای بت نصاری زاد، ای مهِ فرنگ روس

از بخارا تا مسکو، جمله شد ترا پابوس

عاشقان شیدا را، اینقدر مکن مایوس

گر تو را زمن عارست، من نمیکنم ناموس

یا بیا مسلمان شو ، یا مرا نصارا کن

هست انجیل و تورات ، از کتاب سبحانی

هم زبور و هم فرقان ، از کلام ربانی

خواهی سوی من آییی، یا مرا بخود خوانی

هر چه خواهشت باشد، ای صنم تو میدانی

یا بیا مسلمان شو ، یا مرا نصارا کن

نیست زردی رخسار، نقص حسن مهرویان

نرگس کبود تو، شد انیس مشتاقان

چون تو پیروی عیسی ، من محمدی ایجان

هست هردو پیغمبر ، خاص درگهِ یزدان

یا بیا مسلمان شو ، یا مرا نصارا کن

( پیشکم بیایی تو ، جانکم فدای تو

برده عقل و هوشم را، چشمکای سیاهِ تو

کاسهِ سرم کشتی ، آب دیده ام طوفان

نا خدا بیا بنشین ، سیر موج دریا کن )

یا بیا مسلمان شو ، یا مرا نصارا کن

گشته بنده ( مغموم ) عاشق جمال تو

هست روز و شب جانا طالب وصال تو

رفته از دلم درواز در غم خیال تو

فکر دردمندان کن ، ای به خط و خال تو

یا بیا مسلمان شو ، یا مرا نصارا کن