کشتزار خاطره ها

                                                          داکتر صبغت الله( خاکساری)

یادم نمیرود

هرگز نميرود

آن شام تیره و آن لحظهِ وداع

کا ندر پناهِ سایه انبوه بوته ها

د ستان من بگرد ن او حلقه بسته بود .

یا د م نمیرود

آن لحظه ها که طپش های قلب او

در سینه ام

نزد یک قلب خویش

احساس کرده ام.

آ ن لحظه ها که بانگ نفسهای تند او

در لابلای نغمهِ خاموش بوسه ها

پیهم شنیده ام.

يادم نميرود

هرگز نميرود

آن بوسه های گرمتر از آهِ آفتاب

کز گونه های گرم و پر اشکش گرفته ام.

یادم نمیرود

هر گز نمیرود

آن لحظه ها که من

با گیسوان پریشان و سر کشش

چون باد بازی مستانه کرده ام.

یادم نمیرود

هر گز نمیرود

آن لحظه های شاد

کاندر سکوت یک شب مهتابی و سپید

جز پیرهن میان من و او کسی نبود

فرمانروای خلوت عشق و وفای ما

تنها صدای آه دل انگیز و بوسه بود.

یادم نمیرود

هرگز نمیرود

آندم که دست بدستم نهاد و گفت:

من دوست دارمت

اکنون برو! بخدا میسپارمت

من دوست دارمت

من دوست دارمت

جوزا 1365 – کابل

شعر وداع

دیگر در کوچه شما قدم نمی گذارم

دیگر سرود عشق ترا نخواهم سرود

و دیگر تو!

الهه عشق من نیستی

تصویر تو دیگر در پر ده خیالم

نخواهد رقصید

و من دیگر  بیاد تو نخواهم گریست

وبدرود باش!

ای آنکه! روزگاری دوستت داشتم