فرهیختگان بدخشان

 

ابو اسحق فضل بن محمود خمچانی بدخشانی

 

فضل بن محمود از فقهای معروف بدخشانست وی علم فقه را در مروروز فراگرفت ، مدتی در نیشاپور توقف نمود و علوم ادبیه را دران سامان اکمال نمود ، طوریکه خودش در مقدمهِ" حقایق البلاغه" نوشته مدتی را در دایرهِ درس امام ابو حامد محمد بن غزالی مشغول تحصیل بود کتاب( آداب الدوله) را هم درانجا تألیف کرده است چنانچه خود او شرح میدهد در سال 502 از اصفهان به کعبه رفته و بعد ازان به بیت المقدس رفته ، آنگه به ایران و سپس به بلخ مراجعت نموده است.در مدرسهِ (امام) بلخ مدت شش سال تدریس نموده است وی مولف کتابهای زیرینست:تبیان فی التعلیم الصبیان- علم الحساب- النجوم الظاهره- تحفة الانام فی سیر سید الانام- حقایق البلاغه- آداب الدوله- مفاتیح القلوب ( درتصوف)- مکارم الاخلاق.

ابو اسحق در سال 529 هجری در بلخ وفات کرد و مزارش مدتهای مدیدی مورد احترام خاص و عام بود.

 

ابوبکر احمد

 

ابو بکر احمد بن محمد بن عبد الله خستکی ،بدبخشی یکی از جملهِ محدثین و فقهای معروف عصر خود بود وی برای فراگرفتن تحصیلات عالی به طرف حجاز رفته ودر مکه اقمت ورزید ، او حدیث را از عبد العزیز بغوی هروی و محمد بن علی بن زید صانع مکی اخذ نمود ، او همچنان در بلخ از عبد الصمد بن فضل و ابو سلیمان بن فیصل متوفی 261 و حمدان بن ذی اضعن بلخی تحصیل حدیث نموده ووفاتش درسنهِ 300 هجری بوقوع پیوسته است(صفحه947-  دایرة المعارف آریانا)

 

ابو صالح خوستی

 

عبد الحکیم ابن مبارک خوستی از جملهِ روات ثقه و تبع تابعین و حافظ قرآن کریم و معاصر امام قتیبه ، متقی و متورع بوده از مالک بن انس و حماد ابن زید اخذ حدیث نموده و عبد الله بن عبد الرحمن سمرقندی ودیگران هم از وی حدیث استماع نموده اند. وفاتش به روایت سمعانی در ملک ری در سال 213 هجری واقع شده است( صفحهِ 993- دایرة المعارف آریانا)

 

ابوالحسن بدخشی

 

علی بن حسن سکاکندی بدخشی مهروف به بلخی از جملهِ فضلا و زهاد معروف سکاکند (کشم بدخشان)است وی علم حدیث، فقه و سایر علوم را در بخارا از برهان الدین کبیر صاحب (هدایه) و عبد العزیز بن عمر بن مازه فرا گرفت ، مدتی بعد به عربستان رفته مدتی بعد ازانجاعازم دمشق شده ودرانجا توطن گزیده و به علم حدیث مشغول شد درانجا از ابو معین مکحول و ابوبکر محمد بن حسن نسفی  و عدهِ دیگر حدیث شنید ، سمعانی در سال 536 از وی حدیث شنید.ابو الفتح عبد الرشید ولوالجی و جماعهِ کثیر دیگر از وی کسب حدیث نمود.

او مدت 26 سال در دمشق برای طالبان علوم درس داد و عاقبت در سال 548 در حلب وفات نمود.

 (  صفحهِ 947- دایرة المعارف آریانا )

 

شاه عبد لله خان"بدخشی"

 

وی پسر محمد سعید خان بود در سال 1291 هجری خورشیدی در خطهِ مینو نشان جرم ولایت بدخشان دیده به جهان گشود ، تعلیمات ابتدای را تا صنف چهارم در زادگاهش همراه با زبان عربی و تعلیمات دینی فرا گرفت ، جهت ادامه تحصیل به فیض آباد رفت و شامل لیسهِ پامیر که دران وقت اسم بی مسمی غازی را برایش نهاده بودند ، شد ، بعد از بسته شدن دروازه های مکاتب دو باره رهسپار جرم گردیده و در سال 1308 به حیث خزانه دار مقرر گردید، یکسال بعد کاتب تحریر ریاست تنظیمیه قطغن و بدخشان شد و بدین گونه مدتی را در گمرکهای جرم و تالقان ایفای وظیفه نمود او در خان آباد برعلاوهِ مدیریت تحریرات وظیفه کفالت جریدهِ اتحاد و مدیریت خارجه را نیز به پیش میبرد تا اینکه درسال 1312 بحیث مدیر تحریرات ولایت قطغن و بدخشان مقرر شد در سال 1316 به کابل افراخوانده شد تا پایان سال 1326 در شعبات اول و دوم و سوم وزارت خارجه بحیث مدیر ایفای وظیفه نمود.

وی بعد ازینکه کابل رفت در پهلوی ایفای وظیفهِ رسمی درسال 1316 شامل لیسهِ غازی نیز شد که بعد از فراغت از لیسه شامل فاکولتهِ حقوق و علوم سیاسی گردیده وسند فراغت را بدست آورد.

شاه عبد الله بدخشی در 26 حمل سال 1327 به عمر 36 سالگی در شفاخانهِ علی آباد دیده از جهان پوشید. حاکمیت ستمشاهی وقت علت مرگ اورا مرض سل اعلان کرد اما نزدیکان و دوستانش بدین باور بودند که او توسط عمال رژیم ستمگر و سفاک به شهادت رسید زیرا رژیم ستم سالار ازپیوند های نزدیک او با جنبشهای ضد استبدادی آگاهی کامل داشت و کشتن انسانهای آگاه ، آزاده و مردمگرا برای جلادان مستبد تفریحیی نامردانهِ بود.

جمشید شعله در مورد جثه و قیافه بدخشی میگوید:

او مردی بود با جثهِ بسیارخورد ، چهرهِ زردینه و بشاش،موی سر وریشش مایل به زردی، اندام موزون او خیلی خوشنما بود.

بقول جمشید "شعله" شاعر شهیر بدخشانی شاه عبدا لله خان همراه با پدرش در لویهِ جزگهِ 1303 شاه امان الله اشتراک نمودو به نمایندگی از شاگردان معارف بیانیهِ غرایی را ایراد کرد که توانایی آشکاری اورا در فن سخنرانی به نمایش گذاشت.

شاه عبد الله خان با تحریر "ارمغان بدخشان" که درسن بیست سالگی  انجام داد بزرگترین خدمت را به فرهنگ و ادب بدخشانزمین انجام داد.

او همچنان کنابهای بنام علما و فقها درافغانستان ، شناسنامهِ 324 تن از رجال نامور، تاریخ یفتلیها ، قاموس زبانهای آریایی و حقوق در اسلام را به رشتهِ تحریر در آورد که این آثار به جز جلد اول قاموس زبانهای آریایی تا کنون بچاپ نرسیده است.

صد درد وصد دریغ که به گمان اغلب اکثر آثار او در اثر بی تو جهی و انحصار ساده لوحانهِ نوشته هایش توسط بازماندگانش که حاضر نشدند آثار او را در اختیار فرهنگیان خیر اندیش جهت چاپ بگذارند در جریان حوادث خونبار 30 سال گذشته یا کاملاً نابود شده یا صدمه دیده است.

شاه عبد الله بدخشی بر علاوهِ اینکه سخنور شهیر ، محقق موشگاف ، مبارز نستوه و نویسندهِ چهره دست بود ، شعر سیبا میسرود.

ما به امید روزگارانی زیست داریم که جوانه های باور و یکرنگی دوباره در بدخشانزمین تُخچَه زند و فرزندان آگاه و روشنضمیر بدخشان با برگزاری همایش های با شکوه و نمادین اینهمه خدمات ارجمند فرهیختگان و ستارگان درخشان آسمان فرهنگ و ادب و سیاست بدخشان را ارج گذارند و یاد شان را جاودانه زنده دارند.

 

مصرع راغی

 

اسمش عبد الله با دو تخلص مصرع و صفیر . در منطقه راغ بدخشان چشم به جهان گشود ، تحصیالاتش را دربخارا به اتمام رساند و مدتی هم درانجا تدریس نمود ، او شاعری توانا بود و عارف وارسته ، دوست داشت مانند بیدل هموطن بدخشی خویش بسراید و خوب هم میسرود مانند بیدل ، بر خلاف دیگر سخنواران زمان خویش مرد آزاده بود و زبان به مدح کسان و ناکسان نیالود در تمام 3171 بیت دیوان مصرع نمیتوان یک بیت مدح را یافت ، شعرش روان و دل برو بود و در سروده هایش واژه های ناب بدخشانی را بکار میگرفت.

او در سرایش هر نوع شعر دست بالا داشت و در دیوانش میتوان از غزل گرفته تا رباعی و مکتوبات و مثنوی و معماو مخمس را به سادگی یافت.او هم عاشقانه میسرود و هم عارفانه ، هم استادانه میسرود و هم عامیانه

گاه عارفانه فریاد میزد: الهی تازه گردان از می وحدت دماغم را و گاهی  هم مانند پسر بچهِ دهاتی میسرود:زجام عیش خوشی نا چشیده گی دلم

و گاهی هم پدرانه در سوگ فرزندش میگفت: که زدی آتش غم را به دل و جان پدر     صدقهِ جان تو تی جان پدر، جان پدر

مصرع به وطن و زادگاهش عشق آتشین داشت تمام جهان را با بدخشان برابر نمیکرد و تمام بدخشان را به راغ.

اما حاضر نبود برتری بهشت را هم بر روستای "فرشته جا" که زادگاهش بود برابر کند

و آنگاهیکه سخن مقایسهِ زادگاهش با سر زمینهای دیگر میامد ندا میداد:

فرشته جاست مقامیکه یاد باغ بهشت           کسیکه جای دران سر زمین کند ، نکند

آنگاهیکه ستمگران و نامردان بر بندگان خدا ستم روا میداشتند مصرع نمیتوانست خشم خود را پنهان کند و اعمال نامردانهِ آنانرا نادیده بیگیرد دلش به درد میامد و تمام احساس و اندیشه مصرع مبدل به شعر میگشت و ستمگران را پدرانه به نصیحت میگرفت و میسرود:

گریهِ مظلوم آب خنجر الماس داشت    جان سلامت برد هر کس این نمک را پاس داشت

از مهِ نو کن حذر ایجان که دهقان فلک       مزرع انسان درو میکرد تا این داس داشت

مصرع بر علاوه مهارت در نظم در نثر هم دست بالای داشت ، نثر او سر آمد روزگار بود و نظمش اعجوبهِ آفریدگار

و بدینگونه مصرع عارفانه زیست ، عاشقانه سرود و غریبانه سفر کرد.

او بعد از مدتی بخارا را ترک نمود وبه بهشت خویش آمد و در نهایت در سال 1285 راهِ سفر دراز را در پیش گرفت و رخت سفر بدیار باقی بست که روانش شاد باد و یادش گرامیتر از گرامی.

رحمت "بدخشی"

او در شهر فیض آباد دیده به جهان گشود ، چندی تحت نظر پدرش کسب علم نمود ، چون بدخشان را برای آموزش خود تنگ دید فیل دلش یاد هندوستان کرد و رهسپار سر زمین هفتاد و دوملت شد آنگاهیکه از راه چترال عازم دیار هند شد سری بر مزار شاعر فارسی سرای هند واقف "لاهوری" زد و این بیت را به عنوان ارمغان بدخشان نثار تربت آن عارف وارسته نمود:

هند بی روی تو یا واقف اسرار بیان         همچو خاریست که رددیدهِ احباب خلد

او ده سال در هندوستان زیست و بعد راهِ کابل را در پیش  گرفت در کابل سخت مورد استقبال اهل عرفان و ادب وفرهنگ اهل شمرب قرار گرفت و دو سال تمام در دیار کابل زمین رحل اقامت افگند ، دوری وطن تاب و توانش را به تحلیل برده بود از راهِ پنجشیر عازم بدخشان شد تا اینکه در رخهِ پنجشیر  عساکر مرادبیک قندزی او را نامردانه به اسارت گرفتند زیرا در گذشته مراد بیک در جریان جنگهای مداومی که با میران بدخشان داشت تعدادی زیادی از سربازان خود را در جنگ از دست داده بود و کینهِ سختی از بدخشان و بدخشانیان داشت بدین دلیل هر جا که با بدخشانی سر میخورد اسیر و شکنجه اش میکرد که شیوهِ همه نامردان روز گار چنینست که بیگناهان و غیر نظامیان را هب اسارت گیرند که ننگ و نفرین باد برین  شیوه و هزاران هزار نفرین باد بر عاملان این شیوه.

مراد بیک بسیاری بزرگان و منورین بدخشان را به قندز انتقال داد و آنها را به کار های شاقه گماشت دران زمان در قندز مرضی شیوع داشت که باعث پندیدگی در اعضای بدن میشد و شاعری بدخشانی درین مورد سرودهِ را نوشت و به مراد بیک نامراد فرستاد با چنین عنوانی:

لاغران آمده در ملک تو فربه شده ایم             چون ترا پادشهِ ملک ورم ساخته اند

میرزا رحمت هم به جرم بدخشی بودن به درباز میر ستمگر جهت استنطاق احضار شد و در جریان تحقیق میر هفته فهم بااآخره دریافت که با مرد ادیب و فرهیختهِ سرو کار دارد با همه قساوت قلب و ددمنشی که داشت از قتل رحمت در گذشت و او را دبیر دربار کرد اما روح سرکش رحمت با چنین فضای و چنین میری سازگار نبود و راهی نجات ازین دربار مرگ ووحشت را جستجو میکرد چنانچه نارضایتی خود را در بیتی چنین بیان کرده است:

نامرادیست مرا پیشه که تادست مراد         در ورق پارهِ آهم خط تائید کشید

تا اینکه بخت یار رحمت شد و مرادبیک به سوی کابل شلکر کشید و رحمت فرصت آنرا یافت تا به بهانهِ مریضی رخصت یابد تا عازم بدخشان شود و بدینگونه در فیض آباد مسکن گزید تا اینکه عمرش به پایان رسید.

میرزا رحمت به شهادت بیت زیرین پنج دیوان شعری نوشته است:

بکابل چار دیوان گفته بودم قبل ازین رحمت

کنون دیوان پنجم را کنم در اندراب آخر

اما آنچه که در دست باقیمانده همان یک دیوانی است که در زمان امیر عبد الرحمن در مطبعهِ سنگی ماشین خانهِ کابل بچاپ رسیده است.