باز هم عندلیبی از دامنه های پامیر

 

مهری مفتون در یک خانوادهِ هنر پرور چشم به جهان گشود در حالیکه در همان لحظات نخستین ولادت خون موسیقی در رگهایش میجوشید زیرا پدر و پدر کلانش هم سر و سری با دنیای هنر و موسیقی داشتند.

در هفت سالگی انگشتانش با تار دنبوره آشنا شد و در دوران مکتب با ذوق کودکانه شروع به آواز خوانی کرد.

آنگاه که به عسکری رفت مرد روزگار خود شد ، زندگی مشترک با دیگر سربازان و محیط خشک قاغوشها  زمینهِ خوبی بود برای رشد هنر او. بنابر تشویق دوستانش هنر خود را آب و تابی دیگری داد ، آهسته ، آهسته نام مفتون بر سر زبانها افتاد و با گذشت هر روز شهرتش افزون گردید تا اینکه مهری مفتون شد یک هنر مند تمام عیار و نمادین.هنرمندی محلی خوان ، بذله گو و بدیهه سرا.

آری ! بدین گونه پسر بچه دهاتی زادهِ کوهستانهای پامیر تبدیل بیک هنرمند شهیر گردید سالها سروده ها و نغمه هایش چاشنیی محافل خوشی و شب نشینیهای مردم دردمند مابود و مفتون میرفت تا بیشتر و بیشتر پله های شهرت را درنوردد تا اینکه صدای دلنشین او مرزها را در نوردید و از فراز ابر ها و ماورای ابحار همسفر بابادها به گوش ملکهِ هالند رسید.و مفتون را در شرایطی که هزاران هزار دلسوختگان و جانباختگان سر زمینهای افسانوی مغرب زمین در کشور ما برای رسیدن بدین ملکها سر و دست میشکستند ، ملکهِ هالند به مهمانی فراخواند ، باور نکردنیست ، نا تکرار است.مردی از فقیر ترین کشور ، از دور افتاده ترین ولایت و از کوهستانی ترین بخش را ملکهِ یکی از کشور های مشهور جهان به مهمانی میخواند تا به صدای دلنشین او گوش دهد در حالیکه نه زبانش را میداند و نه به معنی سروده هایش پی میبرد و بدین گونه هنر مفتون عالمگیر شد.اما این ماجرا چگونه سامان یافت؟ مفتون کجا و ملکهِ هالند کجا؟در روزگاران دشوار ، دوران غرور آفرین مقاومت ، روزگاران زایش حماسه های جاویدان در برابر لشکریان اهریمن و متحدین بزدل و نامردشان ،آنگاه که بدخشانزمین در برزخ دردناک محاصره اقتصادی به سر میبرد مردی استرالیای تبار بنام" بروس کیت کی " به اشکاشم میاید و مفتون را در حالی میابد که در یکی از مراسم بز کشی عرق آلود و ذوق زده ترانه های محلی را ، سرود باد و بهار وباران را عاشقانه فریاد میکند و مردم برایش کف میزنند ، این خارجی یکه میخورد و جاذبهِ نا مرئی او را بسوی مفتون میکشاند ، به مفتون وعده میدهد که کستهایش را به اروپا میبرد ، دعوتش میکند شهرهِ آفاقش میسازد اما دران زمان برای مفتون این وعده های شوخیی بیش نبود زیرا میداند که هزاران سال گذشته که دوست و بیگانه برای مردمش وعده میدهند و دروغ میگویند و مفتون گمان برد که اینهم یکی از آنهاست.

اما چنین نبود اینبار مستر بروس دروغ نگفت شاید او ورکشاپ دروغ را نگرفته باشد ودر سیمینار های نیرنگ و فریب اشتراک نکرده باشد ، این خود یک استثنا بود.روزیکه مفتون در قریهِ دهسنگان ولسوالی جرم بدخشان بخاطر رونق بخشیدن محفل عروسی کریم الله "خاکساری" یکی از اهالی جرم آواز میخواند و پایکوبی جوانان ستبر سینه و کوردود سمهای نیرومند آنها قیامت بپا کرده بود تیلفونهای پیهم از کابل میرسید و مفتون را عاجل بکابل خواستند، خبری دهان به دهان گشت و در    گوشها نجوای مفتون را ملکهِ هالند خواسته است ، هیچکس بدین خبر باور نداشت مفتون هیچ علاقهِ بدین سفر نداشت اما تشویق عدهِ از حاضرین مجلس اورا وادار به سفر نمودو مفتون فردای آنروز با دل نا خواسته عازم کابل شد ، همه میگفتند که مفتون کجا و هالند کجا؟شاید کسی با او شوخی کرده باشد و منزل آخر او درین سفر فراتر از کابل نیست ، اما مفتون رفت که رفت تا اینکه یک روزی دوباره سر و کله اش پیدا شد باور نکردنی بود مفتون هالند رفته بود.

او به دعوت "پرنس کلوز" به هالند رفت و بنا بر وصیت شاهِ هالند جایزهِ  آواز خوان محلی را برایش دادند همراه با یک تقدیر نامه و بیست هزار دالر پول نقد ، که دران زمان برای مفتون بزرگترین رقم بود.

اما در طول اینهمه زمان هیچکسی ازین رویداد یادی نکرد ، حرفی نزد ، سخنی نگفت و آشلفی نکرد.

اگر چنین رویدادی در جایی دیگری ، برای کسی دیگری روی میداد شاید هفته ها و ماه ها رسانه ها را آذین میبخشید اما در بدخشان باید خوبیها را کتمان کرد از باورها سخن نگفت بلکه باید نخواسته ها را بزرگ و بزرگتر کرد و فریاد کرد سنگسار های خود ساخته را باید تبلیغ کرد از افتخاراتش نباید سخن گفت ، از  داشته هایش نباید یادی کرد که این خود گناهی عظیمست در مذهب نامردان.

آری!چه رازی در بازیهای سرنوشت است که صدای مفتون را ملکهِ هالند میشنود اما ما وملکهای ما نمیشنویم.

و مفتون که اکنون در اشکاشم بدخشان زیست داردچهل بهار عمر را پشت سر گذاشته دو بار ازدواج نموده است ، اکنون با مادر و سه فرزندش( دودختر و یک پسر ) زندگی میکند ، از لیسهِ اشکاشم فارغ گردیده است.

خوبترین و بد ترین خاطرهِ زندگیش در یک روز برایش اتفاق افتاده است فقط بفاصلهِ  لحظاتی نه چندان دور از هم. تلخترین خاطرهِ او زمانی سامان یافت که در سال 1367 طیارهِ حامل او مورد اصابت راکت قرار گرفت و بهترین خاطره اش لحظاتی بعد بود که ازان حادثه جان به سلامت برد یعنی صد بار مرد و یکبار زنده شد.

تعداد کستهای او تا سال 1370 به چهل میرسید اما اکنون نمیداند که چقدر کست دارد زیرا در محفلی از خواندنهای او کست میسازند و ببازار عرضه میدارند.بلند ترین آرزوی او رساندن موسیقی محلی بدخشان به معراج شکوه و شهرت است.

مفتون در آهنگهایش از شعر شاعران بدخشانی بیشتر استفاده میکند که به عنوان مثال از دولت محمد"جوشن" میر سید "سعید" ، صیاد ودیگران یاد مینماید اما اشعار خودش هم چاشنی خوبی برای آهنگهایش است به ویژه آنگاهیکه اشعار را فی البدیهه و موافق لحظات میسراید.روزگاری را بیاد دارم که مفتون شعری در مورد شفاخانه سروده بود و خشم دوکتوران را بر انگیخته بود در حالیکه درین شعرش کاملاً حقایق را گفته بود که بهمین دلیل همه را خشمگین نموده بود زیرا همه میدانیم که حقیقت تلخست و تحملش دشوار ورنه دروغ گفتن هم ساده است و هم بی درد سر و پر در آمد.

روزی مریض شد و ناگزیر راهِ شفاخانه را درپیش گرفت همه داکتران به شور آمدند و با هم در مورد جزا دادن مفتون نجوی میکردند اما در اخیر کاری با او نکردند ودرمانش کردند زیرا مسلک طبابت پاکتر ازانست که پی این نکته ها برود.

او از آوارخوانان امروزی شکایت دارد که آهنگهای او را میگیرند و بنام خود میخوانند.او از فرید "صمیم" نام میبرد که آهنگ (شیک ، شیک ، شیکش    خالهِ سرشویکش     آسته بزن شانه ره    نکنه یک مویکش ) اورا که سالها قبل سروده و یکی از آهنگهای مشهور مفتون میباشد ، بنام خویش کمپوز و خوانده است.همچنان از آهنگ( باران، باران، میده باران) یاد میکند که خانم وجیهه خوانده است او میگوید که بیست سال قبل این آهنگ را کمپوز نموده و سروده است که شعر آن از تاجکستان آمده است.او میگوید نغمه و قاسم بخش هم آهنگهای محلی اورا بدون ذکر منبع میخوانند.

هنر مندان مورد علاقهِ او شمس الدین "مسرور" ، هماهنگ ، قمرگل در داخل و فیضی گل و ثریا "قاسم" از کشور تاجکستان میباشد.