مجمع سراسری بدخشانيهای مقيم کابل يک نهاد اجتماعی ، فرهنگی است که شش ماه قبل توسط عدهِ از فرهنگيان، روشنفکران و فرهيختگان بدخشان در کابل اساس گذاشته شد اين نهاد فعاليتهای خويش را در راستاييی ايجاد همگرايی بيشتر بين بدخشانيهای مقيم کابل و تامين ارتباط نمادين و موثر بين آنها و بدخشانيهای مقيم ولايات ديگر ، مقيم بدخشان و بدخشانيهای خارج از کشور، رشد استعداد های بالنده و نو پای بدخشانيها ، تقويهِ فرهنگ و کلتور بدخشان و احيای نقش نمادين بدخشانزمين در عرصهِ های فرهنگی ، اقتصادی  اجتماعی و مدنی کشور ميباشد.

به همين منظور کميتهِ فرهنگی مجمع سراسری بدخشانيهای مقيم کابل محفلی با شکوهی را به مناسبت تجليل از نوروز باستان در هوتل پنج ستارهِ آريا بتاريخ ۱۴ حمل سال روان داير نموده بود که فشردهِ آنرا درينجا مينگاريم

جريان محفل هشدار سبز که از طرف کميته فرهنگی مجمع سراسری بدخشانيهای مقيم کابل در هوتل  ۵ ستاره آريا بتاريخ ۱۴ حمل سال روان به اشتراک بيشتر از ۵۰۰ تن از فرهنگيان ُ دانشمندانُ دانشجويان و نخبگان کشور داير شده بود:

گويندگان محفل:

عبد المنان( شيوا) محصل سال سوم دانشکده زبان و ادبيات

محترمه ژينوس محصل سال چهارم دانشکده طب

حضور سبز شمارا در عاطفی ترین لحظات بلوغ باور و بالندگی به محفل (هشدار سبز) که به مناسبت جلوس عاشقانهِ  بهار 1385 هجری خورشیدی بر سریر فرمانروایی زمان و عروج شهزادهِ نوروزی بر بلندای جبههِ سال روان،  همگام بازایش فصل شگفتن و رستن صمیمانه به فال نیک میگیریم.

بسم الله الرحمن الرحیم

تنت بناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت تست

بهیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

همدیار من ، همتبار من !آسمان دل تو باید آبی ترین باشد و زمینش سبز سبز . دوست دارم مثل باران , ذره ذره خاک زمین دلت را با لبهایم ببوسم,  تا نرسد بر آن ذره ایی آفت غم  و مشتاقانه رو به آسمان مینگرم و میخواهم ز خالقم که بر بنده اش ببخشاید و رحم کند .مقدمت را گرامی میدارم و حضور سبز عاشقانه ات را درین لحظات بلوغ و باور به فال نیک میگیرم و همگام با هم میرویم تا گوش جان را به نوای عاشقانهِ کلام ملکوتی  آفریدگار بهار و باران و شگوفه و ایمان و عشق و حرمان  ونوروز و  مهرگان  سپاریم و لحظاتی شادی و سرور خویش را با حضور سبز رنگ ایمان بیاغازیم  که بدین بهانه از محترم

( قاری هدايت الله )  میخواهیم تا با تراوشی از زلال چشمه ساران گنجینهِ بی بهای آیات قرآن پاک محفل مارا آغاز نیکو بخشند.

1-  تلاوت قرآن  مبارک توسط محترم ( قاری هدايت الله )

الهی رایگان مگذار مارا

بدست این و آن مگذار مارا

کرم پروردگانیم ایخداوند

به لطف دیگران مگذار مارا

بهار که فرا می رسد، شادابی و سرزندگی را تنها به درخت و سبزه و گل ارمغان نمی کند دل و جان انسان را نيزمی شکوفاند. اگر همه غم های عالم بر دل آدمی نشسته باشد، به رنگ و بوی بهار پالوده می شود و نيروی تازه ای می گيرد که از نو برخيزد و "شيشه غم" را به سنگ بکوبد. بهار بيرون، در درون باز می تابد. تيرگی رامی تاراند و رخوت را از احساس و انديشه می زدايد.

2- اکنون از دوکتور صبغت الله "خاکساری" مدیر مسوول نشریهِ صدای بدخشان و عضو مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل میخواهیم تا گفتنیهای خود را به سمع حضار ارجمند برسانند.

وقتی دهكدهِ می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی دلی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .

یک بدخشان لعل دارم من نهان در دامنم

موجی از خود رفته ام سر را به ساحل میزنم

زادگاهِ من بود بر تر ز پرواز عقاب

خون خورشید است جاری بر بلندای تنم

***

بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردين ما فرخندگی بخش
مگو کاين سرزمين شوره زار است
چو فردا در رسد رشک بهار است
بهارا باش کاين خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
ميان خون و آبش ره گشائيم
از اين موج و از اين توفان برآئيم
به نوروز دگر هنگام ديدار
به آئين دگر آيی پديدار

***

3-  پیام دانشجویان بدخشانی به مناسبت حلول سال 1385 تو سط  نجيبه دانشجوی دانشکده طبی کابل

هروقت كه دل كسي را شكستي روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل هارا شكستي . هروقت كه دل کسی را بدست آوردي یکی از میخها را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردي . اما آیا فکری برای سوراخهایی كه بر اثر میخها بر روي ديوار مي ماند کرده ای!

چه درديست در ميان جمع بودن

ولي در گوشه اي تنها نشستن.
براي هر لبي شعري سرودن

ولي لبهاي خود همواره بستن .
به رسم دوستي دستي فشردن

ولي با هر سخن قلبي شكستن .


4- سخنرانی ( احمد ضياء رفعت فرهنگی فرهيخته کشور) در مورد تاریخچهِ نوروز

زندگي زيباست، اي زيبا پسند

زنده انديشان به زيبايي رسند

آن چنان زيباست اين، بي باز گشت

كز برايش مي توان از جان گذشت

آري   زندگي زيباست

زندگي آتشگهِ ديرنده پابرجاست

گر بيفروزيش، رقص شعله اش درهركران پيداست

ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست .

6- خوانش شعری از (  برتو نادری ) توسط خودش

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

7- سخنرانی ( تقی الله تقوی )عضو مجمع سراسری بدخشانيهای مقيم کابل

با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان

همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان

هیزم شکن کنده غمهایت باش و در آتش چهارشنبه سوریت آنها را بسوزان .

از پیله سخت تنهایی بیرون بیا، پروانه شو، هوای دشت سبز عاشقی در انتظار بالهای زیبای توست.

8- ترانهِ از کودکان بدخشانی مقيم کابل

9- خوانش شعری از ( دوکتورس  سميرا يفتلی   ) توسط خودش

هيچکس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي دارد هرگز باعث ريختن اشک تو نمي شود .

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی،  تو کجا گوش می کنی .

10- سخنرانی  از( عبدالمعين اسلام پور دانشجوی ديپارتمنت روانشناسی )

معجزه حضورتان , چنان ستاره هایی هستند که همیشه در سقف آسمان میدرخشند و در فضای لایتناهی . تنها باید چشمان را گشود و بر انها نگاه کرد و دستها را بسویشان گشود . شب دیگری دارد از ره میرسد . شبی که ستاره ها میهمانش هستند و  حکایتش شاید شنیدنی باشد. و حکایت همچنان باقی ست .

اگر به من بگی نگو ، نميگويم ، اما نگو نفهم ، كه من نمي توانم نفهمم ، من مي فهمم

با تو یک شب بنشینیم و شرابی بخوریم

آتش آلود و جگر سوخته آبی بخوریم

پیش چشم تو بمیریم که چه مستست ، بیا

تا به خوشباشیی مستان میی نابی بخوریم .

11- خوانش شعری توسط ( محمد عمر نوری فارغ دانشکده زبان و ادبيات)

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد، نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت، ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازند.   گلويم سوتکي باشد به دست طفلکي گستاخ و بازيگوش ، و او يک ريز و پي در پي ،  دم گرم گلويش را در گلويم سخت بفشارد،بدين سان بشکند او  سکوت مرگبارم را .

12- طنزی از  (    نجيب دهزاد  طنز نويس شهير بدخشانی)

زندگی یعنی تکاپو

زندگی یعنی هیاهو

زندگی یعنی شب نو

روزنو ، اندیشه نو

زندگی یعنی غم نو

حسرت نو ،  پیشه نو

زندگی میبایست سرشار از تازگی باشد، زندگی مانند آب است

آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد شد

تو ممکن است در دنيا يک نفر باشي ولي براي يک نفر تمام دنيا هستي.

هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران .

13مقالهِ نوروزی از ( خسرو ) محصل دانشگاه طب

زندگي چون گل سرخیست پر از عطرو پر از خارو پر از برگ لطيف، يادمان باشد اگر گل چيديم.

عطر و خار گل و برگ، هر سه همسايه ديوار به ديوار همند.

14- خوانش شعری از (  عزيز الله آريافر ) شاعر شهير کشور توسط خودش

در این بهار که هر نو گلی دلی ببرد

نشد که این دل افسرده را گلی ببرد

میان این همه گلهای ناز پرورباغ

گلی نبود که از دست ما دلی ببرد

15- شعری از (  بهشته ) دانشجوی دانشگاه طبی کابل

شبنمی آهسته از چشمان برگ
می چکد بر دامن رنگين خاک؛
گل می افشاند به چشم آفتاب
نازخندی خوابناک

ناگهان از جای می خيزد نسيم؛
شاد می رقصد ميان شاخسار؛
گفت و گويی نرم می لغزد به گوش: هان بهار، آمد بهار ،آری، بهار!

16- طنزی از (  احمد سعيد  )

 

خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم

ولی افسوس  که تمام اشک هایم را برای به دست آوردنت ریخته بودم .

کــاش ميشد لحظه ها را تازه کرد

قـلـب را از عـشـقـها ديـــوانـــه کـرد

کـاش ميشـد دست در دسـتـان هم

درد و غـم را خـــارج از ايـــن خـــانه کـرد

کـــاش ميشـد عشق را معنـا کنيم

بـعـد آنرا هـــر زمــان نجـــوا کـنـيـم

کاش ميشد در حيــاط خـانـه مان

باغ را پر از گــل ميـنـا کنـيـم

17-  بهاریهِ از (                             )

چو بلبل نالهِ زاری نداری             که در تن جان بیماری نداری

درین گلشن که گلچینی حلالست    تو زخمی از سر خاری نداری

هميشه برای کسي بخند ، که ميدانی بخاطره تو شاد ميشود
برای کسي گريه کن
که ميدانی وقتي اشک ميريزي، برایت اشک ميريزد
براي کسي غمگين باش
که ميدانی ، هميشه در  غمهایت شريکست

17- شعری از (  انديشه ظفر کودک خورد سال )

التماس کردن به خدا شجاعت است ، اگر بر آورده شد نعمت است ، اگر بر آورده نشد حکمت است

التماس کردن به خلق خدا ذلت است، اگر بر آورده شد منت است، اگر بر آورده نشد خفت است

اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است.

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

دعای دوست

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

این گنج مزد ِ طاقت ِ رنج آزمای توست

صبح ِ امید و پرتو  ِ دیدار و بزم  ِ مهر

ای دل بیا که این همه اجر ِ وفای توست

این باد ِ خوش نفس به مراد ِ تو می وزد

رقص ِ درخت و عشوه گل در هوای توست

شب را چه زَهره کز سر کوی تو بگذرد؟

کان آفتاب ِ سایه شکن در سرای توست

خوش می برد تو را به سرچشمه مراد

این جست و جو که در قدم رهگشای توست

ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش

یاد تو خوش که خنده گل خون بهای توست

دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد

کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست

پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز

هر سو گذار ِ قافله ها صدای توست

از آفتاب گرمی ِ دست ِ تو می چشم

برخیز کاین بهار ِ گل افشان برای توست

با جان ِ سایه گرچه در آمیختی چو غم

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

 

لحظهِ وداع

بگذار دستانت را در دستانم

حال وقت رفتن ست .

قدم باید گذاشت

در راه چشمانت .

انتهایش هر چه باشد

تنها نام تو را دارد و بس

بگذار دستانت را در دستانم

حال وقت رفتن ست.

دعاییه ختم محفل

خدايا !

آنان که همه چيز دارند جز تو را!

به سخریه می گيرند

آنان را که هيچ ندارند جز تو را
پروردگارا مرا ابزار آرامش خويش قرار ده.

بگذار در هر جا كه نفرت است، عشق درو كنم

و هر جا آسيب است، عفو

هر جا شك است ايمان،

هر جا نوميدي ست اميد،

هر جا تاريكي ست نور و هر جا غم است سرور.

اي پروردگار عالم به من لطف كن تا بيشتر در پي تسكين بخشيدن باشم تا آرام شدن

همانطور كه مي فهمم، فهميده شوم

همانطور كه دوست دارم، دوست داشته شوم.

زيرا در اثر دادن است كه دريافت مي كنم.

در اثر بخشيدن است كه بخشيده مي شوم

و در مرگ خود است كه در زندگي جاودان متولد مي شوم.

کبوتر عاشق

یک کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه

یک قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه

یک لب هميشه بايد پر خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

یک صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه

دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره

یک جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل یک کلاوهِ سردرگمه

یک قلب پاک هميشه بايد به یک نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

یک ديوار بايد به یک تير تکیه کنه وگرنه ميريزه

یک چشم اشک آلود ، یک دل غم آلود ، یک کبوتر عاشق ، یک قناري خوش آواز ، یک لب خندان ،

یک صورت شاد ، یک جاده با انتها ، یک دفتر نقاشي ، یک قلب پاک، یک ديوار استوار ،

همیشه ارزش خود را دارد.

چرا دنيا نمي داند كه من غمگين ترين غمگين دنيايم

بيا اي دوست با من باش كه من تنهاترين تنهاي دنيايم

به همديگر دروغ ميگوییم ، امانامش را  ميگذاریم مصلحت . از هم متنفريم اما دستهاي یکديگر رافشار ميدهيم  .

هيچ چیزی از دوستی نميدانيم  اما مدام به همديگر لبخند ميزنيم.

مرگ با زندگي درد دل ميكرد و به زندگی گفت: تو چرا برای همه دوست داشتني هستی  و همه دوست دارند با تو باشند ولي من برای هيچكس ارزشي ندارم ؟ زندگي برایش گفت:چون تو   يک حقيقتي و من  يک دروغ .

 

*****

محفل با اجرای کنسرتی هيجان انگيز و ديدنی توسط هنرمندان گروه هنری لعل بدخشان جمهوری تاجکستان پايان يافت

در ختم محفل شماره ۱۱ نشريه صدای بدخشان به اشتارک کنندگان توزيع گرديد.