کشتزار خاطره ها

یادم نمیرود

آن شام تیره و آن لحظهِ وداع

کا ندر پناهِ سایه انبوه بوته ها

د ستان من بگرد ن او حلقه بسته بود .

یا د م نمیرود

آن لحظه ها که طپش های قلب او

در سینه ام

نزد یک قلب خویش

احساس کرده ام.

آ ن لحظه ها که بانگ نفسهای تند او

در لابلای نغمهِ خاموش بوسه ها

پیهم شنیده ام.

آن بوسه های گرمتر از آهِ آفتاب

کز گونه های گرم و پر اشکش گرفته ام.

یادم نمیرود

هر گز نمیرود

آن لحظه ها که من

با گیسوان پریشان و سر کشش

چون باد بازی مستانه کرده ام.

یادم نمیرود

هر گز نمیرود

آن لحظه های شاد

کاندر سکوت یک شب مهتابی و سپید

جز پیرهن میان من و او کسی نبود

فرمانروای خلوت عشق و وفای ما

تنها صدای آه دل انگیز و بوسه بود.

یادم نمیرود

هرگز نمیرود

آندم که دست بدستم نهاد و گفت:

من دوست دارمت

اکنون برو! بخدا میسپارمت

من دوست دارمت

من دوست دارمت