شعری از دوکتور صبغت الله (خاکساری)

شاهین اسیر

مارا که بپای تو خمیدن نگذارند

چون باد بکوی تو وزیــــــد ن نگذارند

تا بار وفای تو بدوشم  بنهادند

شلاق زنند، لیـــــــــــک دویدن نگذارند

ماهی صفت از آب جدایم بنمودند

جان میکنم و لیک، طپــــــــیدن نگذارند

یک عمر ببالین وفا سر بنهادیم

امروز مرا روی تو دیـــــــــدن نگذارند

دل نیست مگر در قفس سینهِ این قوم

کاواز تو از دور شــــــــــنیدن نگذارند

در خاطر ما غیر خیال تو نگنجد

این را ز بگوش تو رسیدن نگــــذارند

تا چون دو پرستو پر پرواز گشودیم

پرواز چه باشد، که خزیدن نگذارند

در لا نهِ ما آتش بیداد فگندند

سوزیم ولی ، آه کـــــــــــــشیدن نگذارند

با تیغ جفا رشتهِ ما پاره نمودند

این رشتهِ صد پاره  طنــــیدن نگذارند

چون یوسف گمگشته ببازار فتادیم

خود می نخرند چه که، خریدن نگذارند

تو کوزهِ پر آبی وبر تاقی بلندی

ما تـــــــــشنه لبانیم، چشیدن نگذارند

شاهین چه کند گر نکشد ناز کبوتر

پرواز دهندش، که پریدن نگذارند