سرود غربت

ای مدعی نگر که چو گل در چمن شدم

صاحب وطن شدم

بودم گدا و پادشهِ انجمن شدم

شیرین سخن شدم

دیگر من ان گریزهِ بیچاره نیستم

آواره نیستم

هر سبح و شام ساکن کاباره نیستم

میخواره نیستم

بگذشته ها گذشت

آنروزها گذشت

آنروزهای تیره و تلخ و سیاه گذشت

شبهای بینوایی و پر ماجرا گذشت

دیگر من آن مهاجر بیخانمان نیَم

کوله به پشت در بدر جاویدان نیَم

افسرده و شکسته دل و ناتوان نیَم

چون مرغک شکسته پرِ نیمه جان نیَم

سر تاسر زمان وطن لانهِ منست

این کلبه های زخمی همه خانهِ منست

چون شمع گشته ام ، همه پروانهِ منست

از هر زبان که بشنوی افسانهِ منست

آوارگی اسارت جاوید بوده است

غربت سرود مردن خورشید بوده است

آواره نا توان و خسته و نومید بوده است

لرزان به روزگار حادثه چون بید بوده است

نقد دکان بیوطن انبار دردهاست

زخم زبان و طعنه و دشنام و نا سزاست

آواره خاکروب جاده و و مزدور و بینواست

دروازه بان دفتر " سوسیال" چون گداست

آوارگی بلاست

آواره بی پناست

آواره گرچه شاه بود ، خاک زیر پاست

آوارگی بلاست

آواره بی پناست