شعری از دوکتور صبغت الله (خاکساری)

سبزینه بهار

سبزینه بهارست ،  که از راه رسیده

راهش بگشایید ،  که بسیار دویـــــــده

باری که بد و شست ورا ،  سخت گرانست

گیرید ز دوشش  ،  قد ش باز خمیده

این کو له به پشتان همگی نقد گل آ رند

با زا ر فلک گر می بد ینــــــگونه ند یده

بادام به سر کر ده کنون تا ج شگو فه

عطر نفس صبح به گلزار د مــــیده

فر یاد هو س از رگ هر شاخه بر آ مد

شاید خبر تازهِ از باد شنــــــیده

از سینهِ صحرا نفس لا له برون شد

آ هو نگهان را بنگر باز رمــــیده

از دا من مهتاب گل نور فرو ریخت

ز آهنگ هزاران بخطا رفت سپیده

هر قطره که از سینهِ ا بری بز مین شد

بسیار دویده که بر خاک رسیده

نر گس چو گشود چشم بد ید دانهِ بارا ن

رندانه نگاهی به سمن کرد چمیده