ميعاد گاه آتش

 

سخن بر سر محدودة جغرافياي است که در درازناي پر پيچ و خم تاريخ درد ناک وپر افتخار خويش بار ها تبر تقسيم پيکرش را آزرده ، قيچي نيرنگ بر و دوشش را بريده ، خنجر خيانت سينه اش را دريده ، فروشندگان دوره گرد طومارش را پيچيده ، زالو هاي طفيلي سياست خونش را مکيده تا بد ين حال و روزش افگنده اند که امروز مي بينيم . ديوارهاي زخم خوردة شير دروازه اش ياد گاري از شکوه و عظمت کوهوارة مردانيست که عمري بر زمين و زمان فر مان راندند ، سر افراز زيستند و تمدنهاي جاويدان آفريدند، که سده هاي دير پا بر رواق بلند تا ريخ هويت فرهنگي و حماسي مردم اين کهن ديار را به نمايش ميگذاشت . پيکره هاي بودا ، اين تنديسه هاي اعجوبه يي  حيرت آفرين ، محصول هنر دستان زخم آلود فرزندان اين ماتمکده ، که طي قرون متمادي نماد از ارادة آهنوارة و عقيدة راستين مردمان آن عصر اين سر زمين را به نمايش ميگذاشت باز تاب دهندة هنر والا ، ارادة آهنين ، پشت کار ،  سخت جاني بي بديل و اعتقاد خلل نا پذير به دين و فرهنگ مسلط بر روان جامعه همان نسل ها بود،  که نگذاشتند ش بيش ازين انگشت نماي کند ، نا مردانه منفجرش کردند و استخوان پاره هايش را بسان دست فروشان دوره گرد در  بازار هاي بيگانه به ليلام گذاشتند . سر زميني که در هر عصر رستمي دارد و در هر سده ابو مسلمي.

          اما صددرد صد درد و صددريغ که رستمانش هميشه دردام شغاد ها گيرميمانند و تيغ خيانت نا سپاسان سينه ابو مسلم هايش را ميشگافد وبه خاک وخون ميکشد چقدر دردناکست ! که از آن آرياناي کهن وخراسان بزرگ، امروز افغانستاني پاره پارة بر جا مانده که در درون آن ده ها آستان ديگر آفريدند، شهر شهرش را به آتش کشيدند ، کوچه کوچه اش را زخمي کردند ، تنديسه هايش را منفجرنموده ، حدود جغرافياي اش را تعغير دادند ، هستي هاي مادي و معنوي اش را بتاراج بردند ، افتخارات تاريخي اش را دست بدست گردانده و درمارکيتهاي دنيا به ليلام گذاشتند، آنچه را که برده نتوانستند نا بودكردند، به آتش کشيدند، منفجرکردند ، استعدادهاي هنرآفرينش را کشتند ، مغز هاي ايجاد گرش را بديوار تحجر کوبيدند ، و چه نبود که در حق اين سر زمين نکردند .ملتي که يک عمر تاج سر دنيا بود تا ديروز در روي زمين جاي براي زيستن نداشت ، فرزندان ناز پرورده   اين سرزمين چون آوارگان جاويدان ومجرمان تبعيدي تاريخ ، کوله بر دوش ، در سرتا سر اين زمين کج مدار، کج نواز سرگردان و جاي براي زيستن و لقمه براي زنده ماندن دريوزه ميکردند.  در هر خطه اين کره خاکي اگر جرمي از مجرم حرفه هم سر ميزد بي محابا انگشت اتهام بطرف آوارة بي پناه افغانستاني نشانه ميرفت در سرتاسر دنيا زنداني نبودوهنوزهم نيست که دران زنداني افغانستاني نباشد آنهم بجرم بيوطني ، بي هويتي و بي پناهي ، بجرم ورود غير قانوني و داشتن اسناد قلابي ، چونکه با هويت و اسناد اصلي کس برايش اجازه ورود نميداد . درين دنياي بدين بزرگي هيچ آدمي پيدا نشد تا روزي ازين حکومتها بخواهد اين تيره بختان را خيرات سر فرزندانشان ببخشند. و امروز در سراسر دنيا گورستاني نيست که دران سنگ مزار افغان نباشد و زميني را نميتوان سراغ کرد که اشک داغ آواره افغانستاني بپاي نامردي دران نريخته باشد.           

           هزاران جوان ستبر سينه ، کودک سرمازده، پيره مرد پشيمان، کدبانوي هراسان و دختر پاکيزه دامان اين سرزمين سوار بر قايق هاي سرگردان، هزاران ميل راه را  ازسواحل يخ زده سکاندينيويا گرفته تا بندر گاهاي غبار آلوده استراليا درنورديدند، در يلدا ترين شبهاي بيکسي در حاليکه گمان ميبردند لحظاتي بعد به شهر روياها شان گام ميگذارند، دور از شهر وديار  ، خويش و تبار در پشت دروازه هاي سرزمين نامردان ووطن سنگها،  نوميدانه جان سپردند و طعمه ماهيان  گرسنه دريا هاي شور شدند اما اجازه نيافتند به آن مدينه هاي فاضله پا گذارند. ناموس هزاران دوشيزه پاکيزه دامان و کدبانوي با ايمان اين مرز و بوم که درروزگاران عافيت از نظاره خورشيد عرق شرم بر جبينشان مي نشست دريک نا گزيري دردناک يا ذوق زدگي فرهنگي چنان برباد رفت که ديگر هرگز برنگشت.

سرزمين اشکها ودرد ها ، کشتزار مينها و نخلستان تفنگهاي کج نشان که هميشه بدست دوست ماشه ميشود و بکام دشمن ثمر ميدهد ، پادگان سربازان هميشه در سنگرو برهنه پا که سوگمندانه جان سپردند اما ندانستند براي چه؟ خطه نا مرادي هاي بي سر انجامي که کودکان معصوم و زنان پاکدامانش مظلومانه درکوچه و بازار ها  جان سپردند و کسي بداد شان نرسيد ، اردو گاه نظامي  که بيشتر از يک ميليون سرباز از جان گذشته وميدان ديده  دارد  اما  امنيت مادران و خواهرانش را سربازان بيگانه که هزاران کيلو متر دوراز ما زاده شده اند، ميگيرند، سرزمينيکه سالهاي سال  بيدفاع بود و هنوز هم هست، هر کس هر چه ميخواست در حقش ميکرد و هنوز هم هر چه بخواهد در حقش انجام ميدهد،  کشوري که روزگاران درازصاحب نداشت ، سر نوشت نداشت ، روز ملي نداشت ، جشن آزادي نداشت در حاليکه نيمي از جهان را به نعمت آزادي رساند، شناسنامه معتبر ملي نداشت ، عيد و برات ، محرم و عاشورا نداشت ، نميدانست که در کدام روز بگريد و در کدام روز بخندد ، فقط يک چيز را خوب ميدانست وآن اينکه درد ها را چگونه تحمل کند، بار غمها را چگونه بدوش کشد و دندان سرجگر نهاده آهي هم نکشد، ودرسرتا سراين دنياي نا مرد که انجمن هاي حمايه ازحقوق بقه و کرگس وخرگوش بخاطرمرگ يک مارمولک با بوق و کرنا گوش ساکنان هفت آ سمان را کر ميکردند هيچ نهادي ، مرجعي،  يا آدمي پيدا نشد که از روي صداقت و راستي اشکي در سوگ هزاران جوان ستبر سينه اين سر زمين که ازدشتهاي آفتاب سوخته يي بکوا گرفته تا ريگستانهاي تفتيده يي کنار جيحون ، از پس کوچه هاي زخم خورده يي  کابل زمين گرفته تا تاکستانهاي نيم سوخته شمالي ، ازجاده هاي درهم کوفته يي قندهارگرفته تا تنگه هاي يخ زده پامير بخونشان رنگين گرديد ، بريزد. آ ري ! سخن برسر همين سر زمين درد آشيان و زخم بر دوش است که تا ديروز عجوز پير زمانه نفرينش کرده بود. سر سرزمين اشکها و درد ها ، سر زمين تاکستانهاي سترون و  کاريزهاي تشنه، ميعاد گاه   کشتزاران سو خته، ديار سنگستانهاي
 تاراج شده ، کوهستانهاي بمباران شده ، مزرعه هاي ملخ زده و دره هاي سيلاب برده ، سر زمين دشتهاي آفتاب سوخته که بارانش تگرگ گلوله ها بود و ستاره هاي شبگردش شياري از فشنگهاي قرمز ، رعدش غرش تانکها بود و برقش شعله انفجار خمپاره ها ، در جنگلهايش پيل هاي پولادين رژه ميرفتند و در آسمانش بجاي پرستو ها ، مرغان آهنين بال و آتش نفس پرواز ميکردند که نفت سياه مي آشا ميدندومرگ سرخ مي آفريدند ، ارمغانشان توغ بود و بيرق ، گورستان بود و مزار ، پيغام شان اشک بود و ماتم.

               خطه نفرين شدة که هنوز هم زمينش کشتزار مينهاست وآسمانش ميعاد گاة گلوله ها . با نسلهاي آواره و فرهنگ گم کرده اش ، با شهر هاي آتش گرفته اش ، با دهکده هاي زلزله زده اش ، با روشنفکران ذوق زده  اش، با متجددان شوقک گرفته اش ،  با سپيدار هاي تير باران شده و کاجهاي زخم بر دوش و خشکيده اش ، با کوچه هاي بي نقش پا و جاده هاي درهم کوفته اش ، سر زمين کاريز هاي بي آب و ييلاق هاي بي علف ، سر زمين عروسان شوهر مرده و مادران داغديده ، ميعادگاة پيره مردان قامت خميده ، جوانان دبستان نديدة خمپاره بر دوش و برهنه پا ،  اين سر باز وظيفه هاي ابدي تاريخ ، که همچون گلادياتوران افسانه ما وراي تاريخ ، بايد هميشه در ميدان نبرد هاي مرگبار ميدانداري کنندو با هر غول بي شاخ و دمي در افتندو هنوز از يکي فارغ نشده اند که هيولاي ديگري سرميرسد. سرزمين کودکان عروسک نديدة که شبي هم  با شکم سير نخوابيده اند و هميشه لرزه بر اندام وترس بر دل از غرش جنگنده ها  وانفجارخمپاره ها داشتند، بازيچه  آنها مينهاي دستي بود و بر پشت شان سبد سرگين چيني ، شبانگاه با صفير گلوله ها بخواب ميرفتند و سحر گاهان با  غرش تانکها و غريو جنگنده ها به پيشواز خورشيد مي آمدند، وطن نسلهاي آوارة که فرزندانش را هيچ زميني جا نميداد و هيچ آسماني پناه . ملتي که در وطنش ، در دهکده اش و حتي در خانه اش آواره بود، نسل سر گردان که کوله بار رسالت قرن  بر دوش داشت ، هر دري را که ميزد بگمان اينکه گداست کس در برويش نمي گشود ، چه رسد به اينکه بار از دوشش بر دارند، سر زمينيکه حاصل دسترنج دهقانش خاکستر گرم بود و ابر آسمانش دود کشتزاران سوخته ، با مردميکه هر روز پيکري شهيدي را بر دوش ميکشيدند و قبل ازينکه آنرا به خاک سپارند خودشان شهيد ميشدند ، سر زمينيکه در درازناي تاريخ پر از درد و افتخار خويش ، بار ها و بارها لگد مال سم ستوران يورشگران جهانگشا، آماج زخمهاي جانفرسا و قرباني خيانت و نيرنگ بيگانه و آشنا شده، اما از همه مهلکه ها سر افراز و بلند بالا بيرون بر آمده ، وليک دردمند، زخمي و محتاج تيمار ومداوا .  هنوزجراحتش التيام نيافته که زخم تازة بر پيکرش دهن باز کرده و بسملانه در خون طپيده. صد در د وصد دريغ که بيگانه و آشنا نه تنها زخمهايش را درمان نکردند، که نکردند، بلکه بران نمک پاشيدند، تا بيشتر بطپد و آنگاه از دور به نظاره نشستند ، لحظه هاي جان دادنش را بيصبرانه لحظه شماري کردند، آنگاه بگمان اينکه ديگر کارش تمام است پوستش را کنده پوستين کردند، گنجينه هاي نهفته اش را توشه راه نمود ند، وراة بهشت موعود ، سر زمينهاي دختران گيسو طلاي و آسماني چشم افسانة  را در پيش گرفتند و رفتند که رفتند، بعزم اينکه ديگر هر گز ، بر نگردند . اما چقدر سخت جانست اين پيره زني سپيده موي قا مت شکسته زخم بر دوش تاريخ ، اعجوبه نا تکرار روز گار ، که همچون پشک هفت جان دوباره جان ميگيرد ، نفس ميکشد ، ناله سر ميدهد ، کمک ميطلبد ، کس بدادش نميرسد ، جنبندة نيست تا دستش را بيگيرد، سر پايش کند، نا چار با هزاران تقلا ازين پهلو به آن پهلو مي غلطد، و سر پايش مي ايستد اما هنوز قامت راست نکرده که بر فرقش ميکوبندو دو باره چون سپيداري طوفان زدة با صداي مهيبي بر زمين ميغلطد، دست و پا ميزند تا بر خيزد، دست و پايش را ميبرند،  فرياد ميزند ، زبانش را از گلوگاهش ميکشند، آرام و بيصدا اشک ميريزد، چشمانش را از حدقه بيرون ميکنند ، شاهرگهاي حياتي اش را ميبرند ، سينه اش راميشگافند، پيکر نيمه جانش را در بي نشانه ترين گودال فراموشي سر نگون ميکنند، جنازه اش را در محراب تاريخ غايبانه ميخوانند، خيرات و اسقاتش را نا داده ميراث هاي گرا نبهايش را که نسل به نسل برايش به وديعه مانده بود ليلام کرده زاد راه ميگيرند، به گمان اينکه او ديگر زنده نيست ، ميروندو درکنج عافيت با خاطر جمع بعيش مي نشينند ، اما فرزندان بي دست و پايش ، دست پروردگان فقير و تهيدستش، که از شدت فقر ، رقت قلب ، يا ننگ زمانه نتوانستند، يا نخواستند که ترکش کنند ، به سراغش مي آيند ، سر به سينه اش ميگذارند و ميبينند، که هنوز زنده است ، دستش را ميگيرند و بر دوشش ميکشند تا از گودال فراموشي بر آرندش ، که مي بر آرندش ، به زخمهايش مرهم ميگذارند ، اما چه مرهمي ؟  تهيدستان چه دارند که خرچ مادر کنند؟ چون که همه دار وندارش را چابکسواران و تردستان برده اند، اين درماند گان فقط اشک چشم و خون دل دارند که بر زخمهاي مادر گذارند، که جز اين نميکنند ، با گذشت زمان اندک اندک جان در تن اين عجوز پير سخت جان مي آيد ، دو باره نيرو ميگيرد ، قوت ميکند،  بر سر پا مي ايستد ، با گيسو هاي پريشان و دستهاي لرزان ، پيکر نيم سوخته فرزند شهيد خويش را دوباره بر دوش ميگيرد و کارواني از تهيدستان فقير ، معيوب ، مجروح و لنگ و لاش را بدنبال خود ميکشاند، نعره سر ميدهد ، فرياد ميکند ، دنيا را به شور مياورد ، در يلدا گونه ترين شبهاي تاريخ تا دميدن ستارة سحر ناله ميکند، خواب نازدانه ترين شهزادگان دنيا را بهم ميزند ،آنگاه است که فراشان سر ميرسند ، بدون اينکه از دردش بپر سند ، به فرقش ميکوبند ، تا خاموش شود، هيچکسي نيست که حتي براي لحظه هم که شده  بفکر درمانش باشد .اينست داستان غم انگيز مادر وطن ! که از بيگانه و آشنا جفا ديده ، زخم زبان شنيده ، مجروح و بي پناه با تني چند از فرزندان قد و نيم قد در کنار جادة تاريخ  بي حال و بي رمق افتاده بود. دست پروردگان چابک سوارش تا کرانه هاي دور رانده بودند و حتي ديگر بعقب خود نگاه هم نکردند چه رسد به اينکه دو باره بر گردند و تيمارداري اش کنند ، مگر اينکه اين عجوز پير به آب حيوان دست يابد ودو باره جوان گردد ، آنهم جبر تاريخ يا ناگزيري تحميلي ناچارشان نمايدتا دوباره بر گردند و در سايه گيسوان بلندش دمي بياسايند فرزندان نيمه جان ودرد مند اين سرزمين که رمقي داشتند ودر هر جاي که بودند  هر قدر فرياد زدند به گوش کس نرسيد، در هر کوه وبرزن ، در دشت و دمن ،  بر رواق بلند کنگره طلاي کاخ ملل، بلند ترين منبر داد خواهي عصر ما! فرياد برکشيدند که اي مردمان دنيا!آيا شما همانهاي نيستيد که براي مرگ يک موش صحراي در دنيا غوغا بپا ميکنيد و قطعنامه ها صادر ميکنيد؟  آيا شما همانهاي نيستيد که با دور بينهاي مجهز به اشعه حقوق بشر تان کوچکترين تخلفات را که بذوقتان برابر نيست در تاريکترين زواياي اين کره نا هموار ديده و ازان مثنوي هفتاد من کاغذ ميسازيد! در وطن ما موشها مواجه به انقراض نسل نيستند، درينجا تنفس ماهيان را آبهاي نفت آلوده تهديد نميکنند. درين سرزمين سوال جان بيماري رواني که از عقده اوديپ، يا کمبود شخصيت رنج ميبرد و سپر آزادي بيان را برخ کشيده ، با تيغ زنگ زده عقده هاي فکري  بر حريم مقدسات ميليارد ها انسان ناشيانه يورش مي برد در کار نيست . درينجا آدمها را زنده ، زنده آتش ميزنند ، در ينجا ستاره ها را به گلوله ميبندند، درين خطه هر شامگاه خورشيد در شطي از خون غروب ميکند وسحرگاه درميان هاله از دود طلوع مينمايد . درينجا آتش زبانه ميکشد، خشک و تر را ميسوزد ، باگذشت هر روز شعله هاي آدمخوار اين شکمباره بلند وبلند تر ميگردد ، روزي ميرسد که دامان شما را هم ميگيرد، بياييد اگر مارا نجات نميدهيد، اگر ما را سزاوار زيستن نميدانيد ،  حد اقل بخاطر نجات خود تان آنرا را مهار کنيد! 

           اما ! کجا بود گوش شنوا ،عاطفه انسانها! و شکوه تمدنها ! نه تنها رحمي بحال ما نکردند که بر زخمهاي ما نمکهاي شور پاشيدند همه بيک صدا گفتند که ما ديگر در افغانستان منافعي نداريم بنا بران هيچ نوع دلچسپي به آن نداريم . دلچسپي همه به افغانستان پايان يافته بود  ، فراموش کرده بودند روز گاري نه چندان دوري را که دلچسپي شان به افغانستان بيشتر از کشور هاي خودشان بود ، آنگاهي که از شنيدن نام گارد هاي سرخ ومتحدين آنها که از دروازه هاي برلين گرفته تا سواحل کوبا ، از آبهاي ساحلي عدن گرفته تا جنگلزار هاي نيکاراگوا چمپاته زده بودند لرزه بر اندامشان مي افتاد ، موي بر تنشان راست ميشد ، شبها را در کابوس سحر ميکردند و روز ها را با دلهره به شام ميرساندند ، تنها چيزي که تسلي و قوت قلب برايشان ميداد کارنامه هاي  فرزندان پا برهنه افغانستان بود که در ميدانهاي نبرد روياروي با اژدهاي هفت سر کمونيسم مي آفريدند ، تنها اخبار افغانستان بود که لبخند گذرا را بر لبانشان به مهماني ميخواند ، آري ! درانزمان همين ملت برهنه پاي  خمپاره بر دوش بود که بعوض همه دنيا در مقابل نيمي از دنيا جنگيد و اين زمينه را به سر بازان ناتو که خواب سفر تفريحي به برلين شرقي را هم نميديدند مساعد ساخت تا بيخيال از نايت کلپهاي تاشکند و دوشنبه  گرفته تا کاباره هاي سواحل بالتيک را دق الباب نمايند، آنانکه جراًت نداشتند به سواحل کوبا چپ نگاه کنند و هميشه چشم به صفحه رادار داشتند که مبدا شکار ناگهاني موشکهاي دور برد روسي يا حمله کيمياوي شوند، امروز در خيابانهاي بغداد چنان بيخيال گشت ميزنند که گوي فرزندان پادشاه بابل استند يا فرمان هارون الرشيد بر دست دارند ، آنها  كه اگر از تشنگي ميمردند دل نميکردند منرال واتر ساخت روس را از مغازه هاي اروپا خريداري کرده رفع عطش نمايند چه رسد به اينکه " فکه مانده از درياي آمو شکم سير آو بجفند" . دران دوران از ژورناليست حرفوي گرفته تا کلاهبردار سياسي همه بدنبال آن بودند تا تصويري مرد ي را پيدا کنند  که پکول بر سر، با ريش بلند در حاليکه به افقهاي دور خيره شده ، دست  بر تفنگ خود دارد تا باآن فخر بفروشند و کاسه کنند، درانزمان اگر ملت افغانستان روزانه هزاران سرباز روسي يا کارمند رژيم طرفدار آن را بجوخه اعدام ميسپرد يا زنده زنده به آتش مي افگند کسي اعتراضي نميکرد نه حقوقي بشري بود و نه عفو بين المللي ، بر عکس در سر خط اخبار ها و هيد لاين  بريک نيوز ها مي آمد که رزمندگان مقاومت ، آزاديخواهان افغانستان ، سربازان راه آزادي ، نيروهاي آزاديبخش در جريان يک نبرد برق آسا به پيروزي حيرت انگيزي دست يافتند. . آنگاهيکه ميشن افعانستان پايان يافت و ملت ما  کاري را که ارتش چندين مليوني ناتو از انجام آن عاجز بود  به تنهاي انجام داد ، ديوار بر لين فرو ريخت ، نياز بجنگ ستارگان منتفي شد و ريگولاژ موشکهاي SS20    که نيويارک ، واشنگتن ، بن و پاريس را نشانه رفته بودندبهم خورد دلچسپي بشريت متمدن هم به افغانستان پايان يافت.   بدينسان خويش وتبار ، دوست و آشنا ، رفيق ويار ، همه شانه ها را بالا انداخته وهر يک راه خود را گرفتند و رفتند و آنانيکه بر آسمانخراشهاي فلک بوس آشيان داشتند ، ازان دور هاي دور ، سوختن و طپيدن مارا به نظاره نشستند .از تماشاي زبانه شعله هاي هستي خوار لذتها بردند و کيفها کردند و هر گاهي هم که شعله هاي آتش فرو کش ميکرد بانگ بر ميکشيدند و فراشان مزد بيگير سر ميرسيدند و هيزم بيشترمي انباشتند همسايه هاي دور و پيش ، دوستان ديرين و خون شريکان دروغين هم بيکار ننشستند و هر يک بنوبه خويش منتي گذاشتند و خدمتي کردند ، کسي چوب تر انداخت تا ديرتر بسوزد ،  کسي چوب خشک تا خوبتر بسوزد  ، کسي خس و خاشاک انداخت و کسي هم بار هيزم . و آنکه هيچ چيزي نداشت پفي دميد تا از صواب بي نصيب نگردد و به نظاره نشست ، عالميان  نه تنها زخمهاي مارا نديدند ، که فرياد مارا نشنيدند ، نه تنها نشنيدند ، که التفاتي هم نکردند. و ما مانديم و زخمهاي ناسور ، در کام آتش بيدادگر و سيري نا پذير جنگ خانمان سوز و هستي بر انداز، در زير هاله از دود و باروت، جدا از پيکره بشريت متمدن ،.مرفه و آزاد، انگار که ما ديگر جزء اين جامعه بشري نبوديم. ، سالهاي سال اين آتش بود ، ما بوديم و نا اميدي هاي دردناکمان که  ناگهان حالات ديگرگون گشت و چرخ افسونگر بازي تازه را بنا نهاد، شعله هاي خانه پيما قاره پيما شدند ، مرز هاي جغرافياي را شکستند، قاره ها را درنورديدند ، محفظه هاي دفاعي نسوز را  عبور کردند و رسيدند ببزرگترين مرکز آتش نشاني وآتش فشاني  دنيا! بلندترين رواق آسمان بوس تمدن را نشانه رفتند ، که انفجارش هفت اقليم را لرزاند ، ساکنا ن اين کره خاکي با ناباوري درد آلودي شعله هايش را به نظاره نشستند ،  برجهاي دو قلو يا توين تاور ، با شکوه ترين نماد تمدن بشري  را که معرف غرور ناشيانه بشر در مقابل آفرينش بود چنان در هم کوبيدند که  لحظاتي بعد از آنها تلي از خاکستر گرم و نمناک بجا ماند و ديگر هيچ ، انگار که دران مکان  اصلا بناي نبوده است  . در حاليکه هزاران زن و مرد ، پير و جوان نوميدانه از زير خروار هاي آهن و آهک فرياد ميزدند هيچ قدرتي نتوانست بدادشان برسد و نوميدانه در حالي جان سپردند که صداي فرياد هاي درد آلود شان بوسيله تلفونهاي همراه تا دم مرگ بگوش عزيزانشان ميرسيد.

           تمدن بشری با همه قدرتش قادر نشد کاری را ازپيش ببرد  ، يکبار ديگر بر همگان هويدا گشت که تنها خدا نجاتبخش است و هر کاری را که اراده کند ميتواند انجام دهد بشر هنوز هم بسيار آسيب پذير است و آنزمان بود که همه دانستند که آتش هميشه آتش است ، ميسوزد ، خاکستر ميکند و برباد ميدهد.آنگاه كه اگرامروز آنها به افغانستان دلچسپي ندارند ، افغانستان به آنهاهنوز دلچسپي هاي زيادي دارد، همه ناگزير به فكر آن شدند كه بايد اين آتشي را كه طي بيست و سه سال ، هست ، ب،د اين ملت دردمند را سوخته ، وخاكسترش را بباد داده خاموش كنند، كه كردند، اما نه خاموش ، فقط مهار.زيرا خاموش كردن آتش هنر ميخواهد نه پاور. براي برو نشاندن آتشهاي بزرگ مردان بزرگ در كارست،با قلبهاي بزرگاز تبار ابراهيم كه از زبانه هاي سعله هاي آسمابوس نهراسندو عاشقانه در دل شعله هاي بيدادگر و نا  سپاس روند. فرو نشاندن اين شعله ها را اطفا گران کارکشته و پيره مردان جهان ديده در کاراست ، نه نو رسان شيک پوش و چکمه بلند که پوستشان در گرمای آفتاب تموز رنگ ميبازد. آهنگرانی با يد با دست وروی زنگباری ،باپوست هاي نيم سوخته ، موهای خاکستر نشسته  ، سخت کوش  و نمد پوش . نه زرگرانی ابريشم نفس و اطلس پوش .  مردانی بايد که گذر گاه باد ها را  بدانند ، تر و خشک را جدا کنند ، حد ومرز آتش را در نوردند ، معابر دشوار گذر را شناسای کنند و خاصيت آتش را رد يابی نمايند ،زيرااين شعله دير گاهيست زبانه ميكشد، گاهي زير خاكستر بوده ،گاهي به ثريا سر زده،درگرد و نواي آن هزران آتش نيمه جان در زير خاكستر غندوده است كه اگر بادي بران بدمد زبانه ميکشد اگر پای بر آن برسد سخت سوزنده است، در گام نخستين بايد آتش را بحصار کشيد، آنگاه مهارش کرد بعد شعله های سرکش را خاموش نمود ،آنگاه محراقات نهانی را رد يابی و بی اثر کرد و نهايتاً به سراغ آتش افروزان رفت. آنگاه با خاطر جمع صلای عام درداد و فرزندان شکم به پشت اين وطن را از سرتاسر اين کره خاکی   به مهمانی فرا خواند و آنهارا با   نان و پياز افغاني وپيشانی بازکوهستانی پيشوازگرفت ، نه پيتزای کانادای و کالباس  روسی، که هم تهوع آور است وهم گلو گير.نبايد از ياد ببريم که اينجا افغانستان است سر زمين همان  روستاييان برهنه پايکه دودهه قبل زمانيکه نو بدوران رسيده های ناشی و ذوق زده تازيانه ذوق زدگی فرهنگی بر دست ،  سوار بر رهوار شوقک سياسی از راه رسيدند، بی سلام و بی کلام با پرروی ازش پرسيدند نام خانمت چيست ؟ بدون اينکه حرفی بگويد آرام و بيصدا بخانه رفت ، تفنگش را بر داشت، نه سوالگر را ماند و نه جوابگو را ، نه سوار کار را ماند و نه رهوار را.

امروز همه دنيا آمده تا تفنگش را از دستش بيگيرند    نميتوانند ، اين واقيعت اين مرز و بومست، اگر خود را با آن همسو ساختی ، برد با توست در غير آن اين گزو اين ميدان و اينهم ملت آزاده  افغانستان. امروز کشت کن ، فردا درو ميکنی. افغانها  هر چيز را شايد تحمل کند اما يک چيز را هرگز تحمل نميکنند که نميکنند ، توهين به مقدساتش را. بيحرمتی به سنن و شعاير فرهيخته و پسنديده اش را. فرهنگ تحميل و نيرنگ را. آزمايش مکن که من بار ها آزموده ام. اگر تصور ميکنی که بعد از تحمل اينهمه درد و رنج از دينش ، از رسومش ، از فرهنگش بيزار شده به ترکستان رفتهء ، تا دير نشده بر گرد که ره باريک است وشب تاريک منزل دور و تو تنها.  هر پديده را که تازه می آوری اول آنرا" افغانيزه" کن بعد عرضه کن ، ورنه زيانت بيشتر از سود است، از ياد نبری که شوقک سياسی و ذوق زدگی فرهنگی دو پديده نا ميمونی است که سر زمين مارا در سده پار دو بار  به آتش کشيد ، نگذاريم که بار   سوم چنين شود.